پاسخ استاد به کتاب 23 سال منتسب به علی دشتی - 13 - پيامبر اسلام، عصمت و داعية عصمت
پيامبر اسلام، عصمت و داعية عصمت
اين كه وي ادعا كرده «احاديث و مندرجات سيرههاي معتبر همه مؤيد اين است كه پيامبر داعيه عصمت و كشف مغيبات نداشت» عكس واقعيت است چه اين كه موضوع عصمت پيامبر امري اتفاقي بين شيعه و سني است و حتي خود مؤلف نيز در چند پاراگراف قبل حرف خود را رد نموده و اعتراف نموده كه علماي اهل سنت نيز عصمت پيامبر را موهبت الهي ميدانند و اين بهترين دليل است كه موضوع عصمت پيامبر در ادله (روايات، سيره و تفسير) امري مفروغ عنه و قطعي بوده و هست و اگر در سيره و سنت نبود مسلمين بدان معتقد نميشدند و ما نمونههاي مختصري ذكر خواهيم كرد.
براي نمونه جهت ردّ ادعاي مؤلّف حديث ثقلين را شاهد ميآوريم كه جميع فرق اسلامي اين حديث را قطعي و متواتر ميدانند واز121طریق روایت شده است.در اين روايت رسول گرامي به امت خود ميفرمايند كه اگر از قرآن و عترتم پيروي كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد.
اگر اندكي دقت كنيم لازمة اين حرف عصمت عترت است زيرا اگر كسي با قبول اين حديث عصمت عترت را ردّ كند بايد به اين سؤال پاسخ دهد كه اگر كسي ممكن الخطا باشد طبعاً احتمال دارد در بعضي امور راه اشتباه برود و راه اشتباه همان گمراهي است و آن وقت پيروي همچو فردي چگونه منجر به عدم گمراهي خواهد شد؟!
ونیزفرمود:
«من اطاعنی فقداطاع الله ومن عصانی فقدعصی الله ومن اطاع علیافقداطاعنی ومن عصی علیافقدعصانی»
اين حديث راحاکم نیشابوری محدث بزرگ سنی درکتاب مستدرک خود(ج 3ص121الی128)نقل وذهبی عالم دیگرسنی علیرغم سرسختی درنقد آنراصحیح دانسته است ودیگرکسی نمیتواندمدعی شودکه اهل سنت بنفع علی حدیث جعل کرده اند.
امثال این حدیث اثبات ميكنند كه نه تنها پيامبر گرامي تصريحاً و تلويحاً خود را بلكه اهل بيت خود را نيز معصوم ميدانسته و اين حرف مؤلف كه گفته پيامبر همچو داعيهاي نداشته افتراء آشكاراست.
اما اين كه وي مدعي شده خدا در صدر سورة عبس پيامبر را به خاطر كم اعتنايي به ابن اممكتوم سرزنش فرموده بايد گفت اولاً روايات وارد در اين رابطه ضعيف و مورد انكار بسياري از مفسران بوده و كثيري از آنها مثل علامه طباطبايي عتاب را مربوط به فردي ديگر كه به ابن ام مكتوم اخم كرده ميدانند و در اين رابطه چند روايت نيز وارد شده است.
ثانياً بر فرض كه همچو عتابي را متوجه پيامبر اسلام نيز بدانيم منافاتي با عصمت حضرت ندارد زيرا به منزلة ترك اولي تلقي ميگردد. توضيح اين كه ترك اولي عبارت است از انتخاب كار خوب و ترك كار خوبتر به عنوان مثال خواندن نماز در خانه خوب و در مسجد خوبتر است اگر شما مسجد را ترك كرده نماز را در خانه بخوانيد (در عين اين كه كار خوبي انجام دادهايد) ترك اولي نمودهايد. و اين بالنسبه به مقام انبياء ممكن است موجب عتاب شود و در عين حال گناه و منافي عصمت هم نميباشد.
وي كوشيده كه آية «واستغفر لذنبك» را دليل نفي عصمت حضرت نشان دهد در حالي كه از شواهد قطعي (عقل، قرآن و روايات) بر عصمت پيامبران و پيامبر اسلام معلوم ميشود كه مخاطب واقعي در اين آيه پيامبر اسلام نميباشد (همان طور كه در احاديث متعدد نيز تصريح شده است) توضيح اين كه:
اولاً در مبحث قبل به تفصيل بحث نموديم كه بسياري از خطابهاي قرآن به پيامبر در واقع متوجه عموم است و دلايل متين و خدشهناپذير آن را بيان داشتيم از جمله همين خطاب «واستغفر لذنبك ـ براي گناهت استغفار بنما» را ذكر نموديم (و آن اين كه خداوند در امر استغفار برترين و معصومترين انسان را خطاب كرده تا مبادا خوبان احساس بينيازي به استغفار كرده خود را پاك و بيگناه دانسته و در دره عجب و خودپسندي و خودبرتربيني سرنگون گردند) (به مبحث فلسفه اعجاز ص 69 مراجعه نمايید).
ثانياً: جداي از روايات بسيار كه به تلويح و تصريح داله بر عصمت پيامبر گرامي اسلامند در قرآن كريم نيز آياتي دال بر عصمت حضرت ميباشند از جمله:
1ـ وانك لتهدي الي صراط مستقيم.... اي پيامبر تو مردم را به راه مستقيم هدايت ميكني.
اگر كسي هدايتگر به راه مستقيم باشد و براي همين منظور آمده باشد چگونه ميتواند خود خطاكار يا جايزالخطا باشد زيرا در هنگام خطا و گناه از صراط مستقيم بيرون بوده و نميتواند مردم را بدان هدايت كند.
2ـ در همان آية 188 اعراف كه مؤلف براي اثبات عدم عصمت رسول اعظم اسلام استفاده كرده نيز شاهد عصمت وجود دارد و آن عبارت [ان اتّبع الاما يوحي الي] است يعني من فقط از وحي الهي پيروي ميكنم. خوب اگر كسي فقط از وحي الهي پيروي كند معصوم است زيرا دعوي پيروي محض از وحي الهي كه در آيه به صورت حصري آمده ترجمان عصمت است و مؤلف يا اين را درنیافته يا مخاطبان خود را غافل فرض نموده است.
3ـ در قرآن ميفرمايد «انك علي صراط مستقيم» تو بر صراط مستقيم هستي، كسي در صراط مستقيم است كه در عمل و گفتار هيچ انحرافي نداشته باشد والا در صراط مستقيم نخواهد بود و اين عين عصمت است.
4ـ در سوره نمل ميفرمايد «.... انك علي الحق المبين» تو بر حق آشكار هستي و اين نيز همان معناي عصمت است.
5ـ از همه مهمتر آية تطهير است كه در آن ميفرمايد: «خدا اراده فرموده كه فقط شما اهل بيت را از پليديها در نهايت پاكي پيراسته سازد».
اولاً: در اين آيه مضمون حصري است و تطهير به اهل بيت كه پيامبر در رأس آن است اختصاص داده شده.
ثانياً: كلمة رجس با الف و لام جنس همراه است كه تمام رجس (پليدي) را دربرميگيرد و لذا نفي رجس از اهل بيت نفي تمام رجس(پلیدی) است و اين يعني عصمت.
ثالثاً: از محصور ساختن تطهير به اهل بيت با لفظ [انّما] نيز عصمت به دست ميآيد. زيرا اگر كسي بكويد مراد از تطهير آنها از پليدي تطهير از بعضي از رجس است نه تمام پليديها ميگوييم در اين صورت اين لطف اختصاص به اهل بيت ندارد و باقي مؤمنين نيز مشمول چنين تطهيري شدهاند بديهي است سلمان و ابوذر و... نيز از پليديهاي بسيار به لطف خدا تطهير شدهاند پس اين چه تطهيري است كه فقط براي اهل بيت اتفاق افتاده و مخصوص آنهاست؟ چارهاي نيست كه گفته شود تطهير از تمام پليديها در آيه مراد است كه محصوردراهل بيت شده و اين يعني عصمت محض.
جداي از اين، روايات بسيار به صراحت و اشارة بينه گواه عصمت پيامبر و اهل بيت او هستند بنابراين مؤلّف در فهم حقيقت آية واستغفر لذنبك و حكمت خطاب در آن درمانده و آيات و روايات تفسيركنندة آيه مزبور را ناديده گرفته يا نديده است.
والبته برای افرادی مثل مولف ممکن است دلایل فوق برای اثبات عصمت پذیرفته نشود .هدف ما هم اثبات عصمت نیست.لکن بااین دلایل بطلان ادعای مولف که میگفت پیامبرحتی داعیه عصمت نیزنداشته روشن میگردد
وي در ترجمة كلمة وزر در آية «و وضعنا عنك وزرك» [يعني ما بار سنگين تو را فرونهاديم] كلمة وزر را بار گناه ترجمه نموده است در حالي كه وزر به معناي بار سنگين است نه بار گناه و راغب در مفردات گفته «الوزر: الثقل» وزر يعني سنگيني پس مراد آيه اين است كه [ما بار رنجها و غمها و دشواريها را از پشت تو برداشتيم همان بارهاي گراني كه پشت تو را شكسته بود]. بنظرشمااین كار مؤلف چه عنواني دارد؟
وي براي اين كه بتواند عقايد مسموم را به هر صورت که شده به ذهن مخاطب تزريق كند به هر دستاويزي چنگ زده (وهمانطورکه بارهاگفته ایم از تمسك به قول گلدزيهر مستشرق يهودي دشمن اسلام نيز ابا ندارد )از جمله:
ـ پيامبر فرمود از دنياي شما سه چيز را دوست دارم عطر، زن و نور چشمم در نماز است.
ولي نگفته كجاي اين حديث با عصمت پيامبر منافات دارد مضاف به اينكه تصريح به محبت به زنان نه آن چيزي است كه برداشت غلط نويسندة مزبور ترسيم كرده بلكه هدف حضرت از اين بيان جلوگيري از نفوذ رهبانيت در اسلام بود كه حتي در عصر خود حضرت در مدينه عدهاي از مسلمانان به تقليد مسيحيان به اين كار دست زدند و حتي همسران خود را ترك گفته لباس ژنده پوشيده و غذاهاي نامطبوع ميخوردند حضرت به آنها پيام فرستادند كه دين من اين نيست من با زنان معاشرت دارم و گوشت ميخورم و....
هميشه در امتها آدمهاي داغتر از خدا و رسول وجود دارند كه به اسم زهد، رياضت، عبادت و عرفان مردم را از مسير حق منحرف و به گوشههاي عزلت مي كشند ودين و دنياي آنها را تباه ميسازند و خوانندة گرامي ميتواند به مبحث سابق تحت عنوان «جواب قسمت زن و پيغمبر» در همين كتاب مراجعه كند تا بهتر پوچ بودن این دعاوي را دريابد و بداند دوستي زن در حديث نبوي به چه معناست.
ـ در جاي ديگر گفته اعمالي كه از وي نقل ميكنند تناسبي با زهد و ترك دنيا ندارد.
اولاًکذب اين سخن از خورشيد در رابعةالنهار واضحتر است و كافي است خواننده محترم از صدها دليل فقط به خطبة «161» نهجالبلاغه مراجعه كند تا بطلان اين سخن و تعارض آن با تاريخ مسلم زندگي حضرت را بفهمد و زهد و نهايت سادگي زندگي حضرت چيزي است كه از بديهيات و موضوعات اجتماعي تاريخ اسلام و درکتب سيره و روايات به روشني منعكس است.
ثانياً: زندگي سالم و پاك و بهرهمندي صحيح از بهرههاي دنيوي هيچ منافاتي با عصمت ندارد. اين كه كراراً مدعي شده پيروان او تمام خصائص بشري را از حضرت سلب كردهاند نيزکذب آشكار است زيرا امت اسلام بر بشر بودن پيامبر اتفاق نظر دارند و اگر احياناً فردي يا گروهي قليل و غير قابل ذكر حرف كژي را زد نبايد به حساب امت اسلامي گذاشت و امت اسلامي هرگز براي پيامبر اسلام جنبة الوهيت و فراانساني قائل نبودهاند بله اين كه تحت عنايت الهي تربيت شده و خداوند او را به بهترين نحو مستقيماً پرورش داده است چيزي است كه در بيانات نوراني خود حضرت آمده كه فرمود: [ادّبني ربي فاحسَنَ اَدبي ـ خدا مرا تربيت نمود و چه نيك تربيت كرد] و احاديث در اين زمينه بسيار فراوان است و البته اين مقام خاص به پيامبر اسلام نيست پيامبران ديگر اولوالعزم نيز از اين تربيت مستقيم الهي برخوردارند چنان كه خدا در مورد حضرت موسي(ع) ميفرمايد:
[ولتُصنَعَ علي عيني ـ تا تو تحت نظر خودم تربيت شوي] (سوره طه آية39).
و علي ميفرمايد: [ما تربيت شدگان زير نظر خداييم و مردم زير نظر ما تربيت ميشوند] .وي نقل ميكند كه عمر گفته كه پيامبر نميميرد در جواب وي ميگوييم حرف عمر نظر شخصي خودش بوده است و به اسلام و قرآن ربط ندارد وانگهي اثبات مرگ براي پيامبر با عصمت او چه منافاتي دارد؟
عده اي براي اينكه بتوانند آبهاي زلال معارف دين را گلآلود نمايند سعي میکنند آنها را به نحوي با جعليات و خرافات ممزوج ساخته تا ذهن شنونده را نسبت به اساس خوب و سالم آن نيز خراب و مشوّش گردانند بسان آبي كه مشتي خاك در آن ريزند تا فرد تشنه از نوشيدن آن دلزده و منصرف گردد از جمله اين كه ادعا كرده كه مسلمین معتقدندکه: [خدا ناچار شده براي مواد اوليه خلقت نور محمد را بيافريند] و نيز مدعي شده كه گفتهاند: [از تأثير آن نظر عرق شرم بر نور نشيند و با آن عرق روح ملائكه و... پديد آيد] درهردین وکشوری عقایدمختلفی وجوددارد.عقاید فرقه ای محدود یاافرادی خاص رانباید به حساب همه مسلمین گذاشت.مثل این که بخاطروجود تعدادی درویش درمیان مسلمین کسی مدعی شود که مسلمانها همه درویش مسلکند!لذا اين كارازقبیل استناد به خرافه بيسند براي انكار حقيقت است.
اصل روايات خلقت نور پيامبر چيزي است كه در روايات فراوان جميع فرق اسلامي آمده است و اگر وي مدعي است كه اينها جعل اصحاب حضرت است بايد جواب دهد چگونه اهل سنت در كتب خود از پيامبر روايات متعددي نقل كردهاند كه رسول خدا فرمود [من و علي نور واحد بوديم و بر گرد عرش الهي تسبيح ميگفتيم و دائماً نور واحد بوديم تا از عبدالمطلب(به بعد جدا و) به دو صلب متفاوت وارد شديم] از جملة راويان اين حديث سلیمان ابن ابراهیم قندوزي صاحب كتاب ينابيع الموده است كه سني مذهب میباشد.و به راستي چگونه كساني كه ولايت و امامت علي(ع) را قبول ندارند كرامتي به اين بزرگي را براي او جعل كردهاند؟! اگر اين حديث و امثال آن در كتب اهل سنت جعلي بود يا بايد نام علي در آن نباشد يا به جاي نام علي (ع) اسم عمر يا ابوبكر آمده باشد و اين خود بهترين دليل به صدق اين روايات و صدور آنها از پيامبر گرامي اسلام است.
مؤلف كوشيده عقيده عدهاي محدود از صوفيه و غلات را به حساب امت اسلام بگذارد در حالي كه در يك امت بزرگ وجود چنين انحرافاتي اولاً امري طبيعي است و ثانياً نه باعث خروج پيامبر از عصمت ميگردد نه اشكالي بر اصل اسلام وارد ميكند. آيا اگر در جامعه پزشكان دو پزشك به خاطر كجفهمي باعث مرگ مريض شدند يا يك حقيقت علمي را معكوس فهميدند بايد دانش پزشكي و همه پزشكان به سنگ انحراف و اشكال و خطاكاري رجم شوند؟
وي در نهايت مجبور شده اعتراف كند و بگويد كه: «پيامبران جز مزيت وحي و برگزيده شدن از طرف حضرت حق مزيت ديگري نداشتهاند».
اين حرف همان کسی است كه در مباحث قبل سعي ميكرد با اثبات نابغه بودن پيامبر قرآن را سخنان خود حضرت تلقي كند و حي و رسالت را منكر شود و كلمات وحي را حاصل رؤياهاي پيامبر و نبوغ وي بداند!
از طرفي اتصال به عالم وحي يعني داشتن استعدادي برتر براي دريافت حقايق آسماني، و اين امر منافاتي با بشر بودن پيامبر ندارد همان طور كه در نوابغ استعدادهاي عجيبي وجود دارد كه در ساير مردم ديده نميشود و با اين حال كسي نميگويد آنها با داشتن استعدادي كه ساير مردم ندارند از بشر بودن خارج شدهاند اما با وجود اين استعداد آنها را عادي و عامي فرض كردن نيز بيانصافي است.
به نصّ قرآن نيز چنين است كه پيامبر بشر است اما به او وحي ميشود ولي اين بشر كامل در كمالات انساني چگونه يك بشر عادي است در حالي كه اين ويژگيها را دارد:
1ـ قرآن كه او آورده عليرغم گذشت قرون متوالي سرسوزني با حقايق علمي تعارض پيدا نكرده همان طور كه كثيري از انديشمندان غيرمسلمان (يا مسلمان شده به خاطر ديدن شگفتيهاي علمي قرآن مثل بوكاي) اعتراف كردهاند و اگر پيروان مؤلف 23 سال يك مورد را پيدا كردند كه علم امروز به قطع خلاف يك حقيقت صريح قرآن ثابت نموده به ما نشان دهند ما نيز قول ميدهيم در صورت اثبات اين مطلب تمام حرفهاي خود در اين كتاب را پس گرفته و موافق آنها شويم!
2ـ ويژگي دوم اين كه ديني كه آورده چنان جامع و كامل است كه از بيان هيچ حقيقتي كه براي سعادت بشر لازم باشد فروگذار نكرده است و هيچ خلاء از اين جهت ندارد و اگر منكران اين سخن توانستند كه رهنمودي در مكتب ديگري بيابند كه جاي آن در اسلام خالي است اما براي سعادت بشر لازم بوده وعقل خودبشربه تنهایی قادربه فهم آن نبوده ما حرفهاي آنها را ميپذيريم.
اگر شما چنين حكمتي را به ما نشان داديد كه اسلام از بيان آن غفلت كرده حق شماست كه ما حرفهاي خود را در دفاع از عظمت بيبديل و منحصر به فرد رسول اعظم اسلام پس بگيريم!
تحقيقاً و به يقين ميگويیم كه صاحبان مكاتب ديگر نميتوانند حتي يك رهنمود با ويژگيهاي فوق نشان دهند كه در مكتب آنها وجود دارد و در اسلام جاي آن خالي است وعقل تنهانیزقدرت درک آنرانداشته حتي يك مورد! اگر دارند بسمالله!
اگر نتوانستند در مقابل اين تحدّي پاسخ گويند كه هرگز نخواهند توانست بايد اعتراف كنند كه درست است كه محمّد(ص) بشر بود اما به خاطر اتصال به عالم غيب و وحي:
اولاً: به اذن و تعليم الهي از بعضي از علوم غيب مطلع ميشده است.
ثانياً: معصوم بوده است چون كسي كه فرستادة خدا براي هدايت بشر بوده اگر خود جايزالخطا باشد چگونه بشر را به آنچه اراده الهي و رضاي اوست هدايت و چگونه مردم به رهنمودهاي او اعتماد كنند؟!
ثالثاً: بشري كه همچو دين عجيبي براي بشريت تا قيامت آورده كه كتابش آن ويژگيها و آيينش اين خصوصیات را دارد و با اتصال به عالم وحي (به اعتراف نويسنده) كه همان علم بيكران الهي است چگونه يك بشر عامي و عادي باشد؟!
در اينجا خوب است سخنان بعضي از محققان منصف غيرمسلمان در رابطه با شخصيت الهي پيامبر اسلام را نقل كنيم تا خوانندة گرامي محسوستر وزن گفتار نويسنده كتاب 23 سال را درك نمايد.
1ـ بولن ويلييه در كتاب خود ميگويد: «محمد قانونگذاري خردمند و بزرگ بود كه ديني تهذيبيافته براي جهانيان آورد محمد صفاتي عالي داشت و الطاف خداوندي فصاحتي فوق انساني به او اعطا كرده بود چنانكه ميتوانست نادانترين مردم زمان خود را به اسلام معتقد گرداند.»
2ـ گوستاولون مينويسد: «بايد اعتراف كنيم كه محمد(ص) از بزرگترين مرداني است كه تاريخ آنها را شناخته است. اطاعتي را كه محمد از ياران و پيروان خود ديد براي هيچ فاتح و پادشاه و فرماندهاي ميسر نشد. اخلاقي عالي و حكمتي بيمانند و دلي پر از مهر و رحمت داشت.»
3ـ تولستوي متفكر،نويسنده و فيلسوف بزرگ روسي ميگويد: «محمّد پيامبر (اسلام) از مصلحان بزرگ دنياست كه نسبت به بشريت خدمات شاياني انجام داده است. اين فخر براي او بس كه ملت پست و خونريزي را از چنگال اهريمنان نجات داد، و راه ترقّي را به روي آنان گشود. هر مرد عادي نميتواند به چنين كار شگرفي قيام كند...» خوانندة گراميميبيند كه آقاي تولستوي غيرمسلمان وليباانصاف بااين تمجيدها پيامبر اسلام را يك فرد عادي نميداند چه رسد به عامي.
4ـ توماس كارلايل ميگويد: «در ميان قهرمانان تاريخ، پيغمبر اسلام(ص) نخستين قهرمان است كه به همراه علي مسير تاريخ را عوض كردند.»
5ـ ژول لابوم محقق بزرگ فرانسوي و مفسّر شاهنامه فردوسي ميگويد: «در حوالي ميلاد محمد(ص) در قرن ششم ميلادي سراسر جهان را ابرهاي پرآشوب و اضطراب فراگرفته بود و در آن حال باتولد او نور جديدي در دلها اُفتاد كه نشان افول آنها تيرگيها بود.»
6ـ ارنست رنان فرانسوي ميگويد: «... امّا ملّت عرب كه خداوند او را گرامي داشت و با برگزيدن گراميترين بندگانش از ميان شريفترين اشرافِ آن ملت به پيغمبري خاتميّت مقامش را بالا برده زبان و لغتش وسيلهاي شد كه بهترين شرايع را در برداشته باشد. به طور حتم تا جهان برپاست اين شريعت پايدار خواهد بود. زيرا پيغمبري بعد از اين پيغمبر نيست و ديني بعداز اين دين نخواهد بود.»
آري مؤلف 23 سال كه در مبحث اول كتاب خود با اظهار كوچكي و ناچيزي در مقابل ارنست رنان فرانسوي گفته بود كه: «بدون تواضع دروغین نه موهبت وظرافت فکری رنان رادرخود میبینم ونه شکیبايی ونیروی تحقیق امیل لودویک را»اي كاش حداقل در اعتقادش هم از رنان پيروي ميكرد و حداقل به اندازة وي در پذيرش حقيقت انصاف داشت! و همان طور كه در سخن شماره (3) تولستوي (كه مورد تمجيد همين مؤلف است) پيامبر را بشري فوق عادي ناميده و گفته «هر مرد عادي نميتواند به چنين كار شگرفي قيام كند» مؤلف اگراسلام راهم قبول نداشت حداقل ازاو تبعیت کرده و اين طور تلاش نميکرد كه پيامبر اسلام را بشري عادي و حتي عامي به حساب آورد.
گروهی از مردم از وصول به كمالات انسانهاي بزرگ عاجزند در عوض سعي ميكنند آنها را در نظر مردم پايين آورده تابتوانندرنج باطن خودراکاهش دهند. خداوند ميفرمايد: «ام يحسدون الناس علي ما آتيهمُالله من فضله....»؟[آيا به فضلي كه خدا به بندگانش عطا فرموده رشک میبرند]؟
7ـ جرج برنارد شاو نويسنده و محقق انگليسي قرن نوزده و بيست ميگويد: «من اسلام را به علت قوّت حياتي كه در آن سراغ دارم بسي تمجيد ميكنم و به نظرم بسي روشن است كه يگانه ديني كه ميتواند همواره با مقتضيات زمان توافق داشته و با تعليمات مختلف زندگي هماهنگ باشد اسلام است و بس، من با صراحت لهجه و اطمينان كامل ميگويم كه اروپايي كه امروز تا اندازهاي به مباني اسلام پي برده و تا درجهاي آن را قبول نموده در آينده آن را با آغوش باز استقبال نموده و با چهرة بشاش تمام آن را خواهد پذيرفت.
.... من شريعت محمدرا عميقاً تحت بررسي قرار داده با موشكافي در آن تأمّل نمودم و نظرم اين است كه در ميان اديان جهان،اسلام از عوامل بغض و كينه دور است و عقيدة راسخ دارم كه اگر امروز شخص شخيصي مانند محمد زمام امور عالم را به دست گيرد خرد و كلان پيرويش نموده و بر طاعت او گردن مينهند».
8ـ گاندی رهبربزرگ هند می گوید:
«جالب است بدانید که بهترین کسی که امروزه بدون هیچ چون وچرایی ، در قلب میلیونها انسان جا گرفته ،«محمد» است. از اینجا من متقاعد شده ام که این شمشیر نبود که در آن روزها مردم زیادی را تسلیم اسلام کرد. «محمد» سخت ساده زیست بود. مثل دیگر پیامبران متقی بود. به شدت امانتدا بود. از خود گذشتگی شدید نسبت به دوستان وپیروان ، جسارت ،بی باکی وتوکل مطلق به خدا در رسالت شخصی ،ازویژگی های محمد (ص) بود.قبل از این ویژگی ها او به هیچ وجه از شمشیر برای برداشتن سد های جلوی راه خود استفاده نمی کرد».
9ـ لامارتین مورخ مشهور می نویسد:
«اگر بزرگی هدف ، کم بودن ابزار و رسیدن به نتایج شگفت انگیز سه محور سنجش هوش بشری باشد چه کسی ادعای مقایسه بزرگ مردان تاریخ کنونی را با محمد دارد ؟ نام آورترین مردمان فقط ارتش ، قوانین و فرمانروایی ها را ایجاد کرده اند . اگر نگوییم آنچه بنیاد نهاده اند چیزی نیست باید گفت چیزی بیشتر از قدرت مادی که غالباً در چشم به هم زدنی فرو می پاشد ایجا د نکرده اند. این مرد نه فقط ارتش ها قوانین ، فرمانروایی ، مردمان و سلسه ها بلکه میلیونها نفر یعنی یک سوم از ساکنان این جهان و حتی بیشتر از آن را حرکت داد . او پرستشگاه ها ، خدایان ، ادیان ، عقاید، اندیشه ها و نفوس را متحول کرد . صبراو در پیروزی ،بلند همتی او که تماماً در جهت یک عقیده بود نه نوعی تلاش برای فرمانروایی ، نماز های بی نهایت او زمزمه های سری او با خدا ، مرگ او ،و پیروزیش بعد از مرگ نشانه ایمانی راسخ است. محمد یک معلم مذهبی یک مصلح اجتماعی ، یک رهبر اخلاقی ، معنوی تجسم بزرگ اجرایی کردن امور ، دوستی با وفا، هم نشینی زیبا ، شوهری علاقه مند، وپدری با محبت بود. همه را با هم داشت مرد دیگری در تاریخ نیست که در هر کدام از این جنبه های مختلف زندگی براو برتری یابد یا با او برابری کند. فقط آن شخصیت نوع دوست بودکه چنین کمالات باور نکردنی را در خود جمع کرده بود.»
10ـ کارن آرمسترانگ صاحب نظر بزرگ اتریشی می نویسد:
« بیشتر اهتمام پیامبر صرف جلو گیری از برخورد های وحشیانه گردید زیرا لغت اسلام به معنای تسلیم بودن در برابر خداوند است و از ریشه "سلام" بمعنی "صلح" گرفته شده است . محمد مرد جهاد بود ،ولی یک صلح طلب واقعی هم بود زیرا جان واعتقا د نزدیکترین یاران خود را در جریان صلح با مکه به گرو گذاشت تا این اتحاد بدون خون ریزی به انجام رسد او به جای خون ریزی و قتل عام در فکر مذاکراه وصلح بود . آگاهی از داستان واقعی زندگی حضرت محمد در این مقطع خطرناک تاریخ بشری لازم است و نباید اجازه دادکه متعصبین خیره سر با تحریف زندگی پیامبر به نفع خود از آن استفاده کنند. انسان غربی معاصر از داستان زندگی آن حضرت ، مسایل بسیار مهمتری را برای هدایت خود در این دنیای متغیر باید بیاموزد.»
11ـ ویل دورانت محقق مشهورغربی می نویسد.:
« محمد پیغمبری بزرگ وموحدی کامل بود که مانند نداشت وبرای اصلاح بشر مبعوث شد»
12ـ آلفرد گیوم می گوید:
«محمد یکی از عظیم ترین شخصیت های تاریخی است که در ایمان به وجود خدای یگانه غرق شده بود.»
13ـ کارل مارکس پدر مارکسیسم در کتاب خود می نویسد:
«محمد مردی بود که ...از میان مردمی بت پرست با اراده ای آهنین برخاست وآنان را به یگانه پرستی دعوت کرد ودردلهای ایشان جاودانگی روح وروان را کاشت بنا براین باید نه تنهااورا در ردیف مردان بزرگ وبرجسته تاریخ شمرد بلکه سزوار است که به پیامبری او اعتراف کنیم واز دل و جان بگوییم که او پیامبر خدا بوده است.»
وی در جای دیگر می گوید :
« حقیقت انکار ناپذیر این است که محمد مبعوث شد تا رسالتی را که خلاصه رسالات سابق و مافوق آنها بود برای عالم بیاورد .»
14ـ هگل بزرگترین فیلسوف آلمانی قرن نوزده می گوید:
« اسلامیت طرحی جدید و در عین حال غیر مخدوش و بسیار عالی از توحید می باشد .»
15ـ گوته دانشمند بزرگ ومشهور غربی می نویسد:
« مندرجات قرآن ... ما را مجذوب می کند و به شگفت می آورد و سرانجام به تعظیم واحترام برمی انگیزد »
همچنین وی شعری با اسم «نغمه محمد» دروصف حضرت دارد که قسمتی ازآن چنین است :
« بنگرید بدان چشمه / چه با طراوت و شاد / می تراود بسان چشمان ستارگان آنگاه که می درخشند / با ورودی پیشواگونه وراهبر / همه چشمه ها را که برادر اویند با خویش همراه می سازد / و در آن پایین اعماق دره / در مقدم این رود گلها می رویند وسبزه ها از نفسش حیات می یابند ....»
16ـ برناردشاومحقق ایرلندی می گوید:
«او (محمد) را باید منجی بشریت خواند ...او عالیترین مردی بود که روی زمین پا گذاشته است ....او در این مدت مردم رااز هرزگی و مستی به اعتدلال وپرهیزگاری ،از بی قانونی به زندگی نظام بند، واز تباهی به بالاترین معیارهای تعالی اخلاقی هدایت کردوتاریخ بشر چنین دگرگونی را از جانب شخص دیگر قبل یا بعد از او نشناخته است . تصور همه این عجایب باور نکردنی در طی این دو دهه نخست است.»
بايد از مؤلف كتاب 23 سال پرسيده میشد كه آيا انساني كه اين خصوصيات شگرف و بيبديل را دارد يك فرد عادي و عامّي است؟
شما كدام رهبر نابغه را سراغ داريد كه مخالفان و غير پيروان او نيز با اين تعظيم و عبارات منحصر به فرد عظمت شخصيت و قدرت منحصر به فرد رهبري و سجاياي اخلاقي او را اين گونه بستايند؟ و آيا همچو فردي عامي است؟
آيا يك فرد عادي و عامي ميتواند حتي در يك روستا تحول روحي ايجاد كند بدان گونه كه پيامبر در منطقهاي وسيع از عالم ايجاد نمود؟ و به راستي كه چه زيبا فرمود رسول اعظم اسلام كه «سيّد اعمال آدمي انصاف اوست»!
اما جواب مختصري به آياتي كه وي تفسير به رأي نموده:
1ـ «قل سبحان ربي هل كنت الا بشراً رسولاً.» «بگو منزه است پروردگارم آيا غير از اين است كه من بشري رسولم»؟
در اين آيه رسالت (وحي) بر بشر بودن پيامبر(ص) افزوده شده و اين همان استعداد برتري است كه در انسان كامل وجود دارد و منافاتي با بشر بودن هم ندارد.
2ـ «و قالوا مالهذا الرسول يا كل الطعام و يمشي فيالاسواق» «كفار گفتند اين چه پيامبري است كه غذا ميخورد و در بازهار (براي خريد مايحتاج) راه ميرود؟».
اين اعتراض كفار است به پيامبر كه اين مرد چگونه پيامبر و حامل وحي الهي است كه مثل مردم عادي ميخورد و راه ميرود و معامله ميكند زيرا خيال ميكردند هركس ادعاي وحي كرد نميتواند اين ويژگيهاي بشري را داشته باشد و هركس اين ويژگيهاي بشري را داشت عامي و عادي است و محال است كه علم غيب و عصمت پيدا كرده به وحي بيكران متصل شود همان خيالي كه مؤلف را گرفتار نموده است!
لذا اين آيه قبل از اثبات ادعاي وي آن را نفي ميكند.
3ـ .... ما كنت تدري ما الكتاب ولا الايمان [تو نميدانستي كه كتاب و ايمان چيست؟]
روش قرآن كرم اين است كه هر قدرت و كمالي را از غير خدا ذاتاً نفي ميكند مثلاً ميفرمايد:
ـ هنگامي كه تير انداختي تو تير نينداختي (انفال / 17).
ـ شما آنها (كفار بدر) را نكشتيد بلكه خدا آنها را كشت (انفال / 17).
ـ نزول فرشتگان نصر صرفاً براي بشارت و اطمينان دل شماست (اما) پيروزي فقط از جانب خداست (نه فرشتگان نصر) (آل عمران/126).
ـ تمام شفاعت از آن خداست (زمر /44).
ـ (ابراهيم گفت) چون مريض ميشوم خدا شفايم ميدهد (شعراء/80).
همان طور كه در اين آيات مشاهده ميفرماييد خداوند همة افعال (كشتن، تيرانداختن، درمان كردن، ياري كردن و شفاعت) را به ذات خود منسوب ساخته و اين به معناي نفي اين صفات از اسباب آن نيست بلكه ناظر به اين حقيقت است كه هيچ موجودي غير از خدا ذاتاً منشاء هيچ اثري نيست اما اين حقيقت منافاتي با اين ندارد كه واسطه و سبب ثانياً و بالعرض به ارادة الهي منشاء آن اثر شود ولذا به نص قرآن فرشته هم شفاعت ميكند(نجم26) عسل هم شفا ميدهد(نحل69) مثل اين كه كسي بگويد آينه نور ندارد و قطعاً حرف او با انعكاس نور توسط آينه و داشتن قابليت نورافشاني در صورت تابش نورخورشید بدان منافاتي ندارد.
همين طور وقتي قرآن علم غيب يا دانش كتاب يا ايمان را از پيامبر و ساير انبياء نفي مينمايد به اين معناست كه اين كمالات در اصل از آنِ خداست و هيچ كس ذاتاً واجد و صاحب آنها نيست نه اين كه اصلاً نميتواند اين كمالات را پيدا كند زيرا بديهي است كه دارو اثر دارد و صفات كشتن و تيرانداختن و... توسط انسانها صورت ميگيرد ولي قرآن در مواردي اين امور را از غير خدا نفي فرموده است. از اين مطلب روشن ميشود كه مراد از اين آيه چيست ميفرمايد:
[.... و ان كنت من قبله لمن الغافلين].«... و اگر چه قبل از اين از غافلان بودي» زيرا همة انسانها حتي برترين انبياء عظام از خود هيچ ندارند و تمام كمالات آنها از آن خداست بسان آينهاي كه از خود نوري ندارد و اين سبك بيان براي كسي كه با فرهنگ قرآن آشناست غريب نبوده كاملاً مفهوم است.
قرآن كريم تلاش بسيار دارد كه به انسانها تفهيم كند كه شما بدون خدا هيچ نيستند لذا ميفرمايد: [و ما بكم من نعمه فمنالله: هر نعمتي كه داريد مال خداست] و حتي قوت ارادة ما كه اختيار ما را فعليت ميدهد نيز از لطف و موهبت خود دانسته ميفرمايد:
[و ما تشاؤون الا ان يشاءالله: تا خدا نخواهد نميتوانيد بخواهيد] يعني اين كه اراده مستقل و توان انتخاب داريد نيز به خواست و ارادة الهي به شما داده شده است. با اين ديد نه تنها قرآن كريم همه كمالات عالم را به خدا نسبت ميدهد بلكه تمام افعال عالم را نيز به او منسوب ميدارد زيرا منشاء آن ذات حق ميباشد لذا وقتي ميبينيم خداوند سبحان ميفرمايد:
ـ [ما اعمال كساني كه به آخرت ايمان نميآورند را در نظر آنان زينت ميدهيم.]
ـ [اوست كه ميخنداند و ميگرياند و زنده ميكند و ميميراند.]
ـ [و هركه را خدا گمراه كند هدايتگري نخواهد داشت.]
و....
در بحث «رسالت » به صورت مبسوط بيان كرديم كه اين امور هيچ منافاتي با اختيار انسان در عمل ندارد (مراجعه فرماييد).
نكتهاي كه در اينجا موردنظر است اين كه خداوند اين امور (گمراه كردن، زينت دادن اعمال بد، خنداندن، گرياندن و....) را به ذات مقدس خود نسبت داده است و اين از جهت توحيد افعال است زيرا به اعتقاد توحيدي قرآن هر فعل يك قدرت ميخواهد و منشاء هرچه قدرت است خداست پس از اين جهت افعال منسوب به ذات اقدس حقند همان طور كه هرچه روشنايي در لامپهاست از نيروگاه برق است لكن كليد اختيار در دست صاحبخانه است كه آن را روشن يا خاموش سازد پس جبرمطلق نيست.
اينجا معلوم ميشود كه آياتي كه كمالاتي مثل هدايت، غيب، غني، و... را از پيامبر اسلام و ساير انبياء نفي مينمايد نه به معناي تساوي آنها با عوام مردم است بلكه به اين معناست كه هيچ مخلوقي از نزد خود اين كمالات را ندارد و اينها موهبت الهي است و به قول شاعر:
كار پاكان را قياس از خود مگير گرچه باشد در نوشتن شير شير
و به راستي چگونه بشري متعالي چون پيامبر عظيم اسلام از نظر قرآن يك فرد عادي و عامي باشد در حالي كه خداوند در حق او فرموده:
ـ [و به راستي تو بر اخلاق كريمة عظيمي آراسته شدي]
و نيز فرموده:
ـ [و موهبت الهي بر تو عظيم است]
و نيز فرموده:
ـ [اي پيامبر ما تو را بشارت دهنده و بيم رسان و دعوتگر به سوي خدا (به اذن او) و چراغي فروزان (براي بشريت) قرار داديم]
آيا ميتوان اين حرفها رادر حق يك فرد عامّي و عادي زد؟!
بعضي از مفسران گفتهاند كه وقتي پيامبر بر سر جنازة قطعه قطعه شدة حمزه نشست از شدت اندوه قسم ياد كرد كه تعدادي از قريش را در انتقام عمويش مُثله كند اينجا بود كه اين آيه نازل شد كه: «و اگر عقوبت نموديد به اندازة آنچه به شما رسيد عقوبت كنيد و اگر صبر كنيد اين صبر براي صابران نيكوتر است».
لكن بزرگان تفسير تصريح كردهاند كه اين قصه جعلي است زيرا آية مزبور سالها قبل از شهادت حمزه در مكه نازل شده بوده است در حالي كه قصهپرداز اين داستان جعلي از روي فراموشي گفته كه وقتي پيامبر(ص) در جنگ احد (سال سوم هجرت) بر سر جنازة حمزه چنين سوگندي ياد كرد اين آيه نازل شد!
و جالب اين كه در مورد مكّي بودنِ سورة نحل كه اين آيه در آن آمده جميع مفسران امت اسلامي اتفاق نظر دارند.
آقاي مؤلف كه براي رسيدن به مقصود خود به هر ابزاری چنگ زده اين داستان را علم كرده تا ثابت كند پيامبر هم مثل عوام مردم خشم ميگرفته و فرقي با سايرين نداشته است و در عين حال به مقدار غلوّ سازندة افسانه هم راضي نشده و خود نيز مقداري به آن افزوده زيرا در روايات اسباب نزول اين عبارت «چنان در خشم شد كه انتقامجويانه فرياد زد...» وجود ندارد و ساخته خودمولف23سال است و به راستي چگونه پيامبر روح انتقامجويي و كينهتوزي داشت كه نه تنها احدي را به خاطر حمزه نكشت بلكه حتي قاتل حمزه و هند جگرخوار، جوندة جگر حمزه را نيز مورد عفو خود قرار داد آيا اين كينهجويي است كه مؤلف مزبور سعي كرده رسول اكرم(ص) را داراي اين خصوصيت معرفي كندیااین خصوصیت بارزالگوهای غربی خوداوست؟!
اين آقا در چندين جاي كتابش از جمله همين مبحث گفته كه مردم در عقايد مذهبي، سياسي و عادات اجتماعي ابداً عامل عقل را به كار نمي اندازند نخست به امري معتقد ميشوند و سپس عقل و انديشه را براي اثبات آن به تكاپو مياندازند».اولاً آيا خود اين آقابارهاهمين كار را در همين كتاب نكرده؟ثانیا بيترديد ادعاي وي نادرست است و همه مردم اين طور نيستند وانگهي به فرض كه حرف وي درست باشد به اعتراف خود وي مردم حداقل دست به دامن عقل ميشوند تا براي عقايد خود مبناي عقلي بيابند ولي تلاش نميكنند تا با تمسك به خرافات، مجعولات و اسرائيليات و تفسير به رأي از آيات قرآن اعتقاد غلط خود را به روح و روان ديگران نيز تزريق نمايند!
آري گاهي بعضي از مسلمين صادقانه اما ناآگاهانه براي يك اعتقاد اشتباه دنبال يك دليل عقلي ميگردند اما اين فرق دارد با اين كه كسي براي اثبات عقيدهاي كه خود ميداند باطل است دنبال دستاويزهايي از مجعولات و خرافات و اسرائيليات و تفسير به رأي باشد و به قول روايت عدهاي خار را در چشم ديگران ميبينند اما درخت را در چشم خود نه!
اين كه گفته پيامبر فرمود من بشرم و غضب و تأسف دارم درست است اما برداشت وي غلط ميباشد زيرا اين به معناي تساوي پيامبر با عوام نيست چون وجود غضب و تأسف در انسان يك كمال است نه نقص بشرط اين كه غضب و تأسف و شادماني انسان در جاي خود و به ميزان خود باشد فساد از آنجا بروز ميكند كه غضب و اسف و فرح و حزن در غير جاي خود قرار گيرد و فردي بيجا غضب كند يا شاد شود هنر رسول گرامي اسلام اين است كه اين صفات بشري را دقيق در جاي خود قرار داده و اين يعني تجسم عدالت و هيچ مسلمان موحّدي منكر اين حقيقت در مورد رسول خدا نيست و از كمالات والاي اوست بيترديد اگر براي فردي دشنام و ستايش تأثير يكسان داشته باشد اين فرد مريض و دچار مشكل و نقصان است و اگر در برخورد با حوادث مختلف عكسالعمل يكسان نشان دهد نه غضب كند نه شاد شود نه متأسف شود و نه متعجّب اين مشكل رواني دارد پس وجود غضب و اسف نه تنها براي يك انسان نقص نيست بلكه كمال است بله اگر بيجا از آن استفاده شود نقص است.
زنده بادانصاف برنارد شاو محقق انگليسي كه گفته: «من شريعت محمّد(ص) را عميقاً تحت بررسي قرار داده با موشكافي در آن تأمّل نمودم. نظرم اين است در ميان اديان جهان، اسلام از عوامل بغض و كينه دور است»! و آن وقت اين آقا مسلمانزاده است و آن آقا مسيحيزاده!
اين كه بارها نقل كرده كه پيامبر(ص) خشمناكانه فرياد زده است، افتراء آشکاراست مدعیان این سخن حتی يك سند مقبول و صحيح هم ندارند كه پيامبر اسلام در يك جا به خشم آمده و برسر كسي فرياد زده است نه تنها همچو مستندي وجود ندارد بلكه دلايل محكم تاريخي فراوان وجود دارد كه از اخلاقهاي پيامبر اين بود كه هنگام خشم تبسم او قطع ميشد و اين نشانه خشم او بود و هيچگاه در حال خشم بر هيچ كس حتي دشمنان هم فرياد نزد و حتي فرمود هركس خشم خود را كنترل نكند و در موقع خشم زمام اختيار از كف بدهد از ما نيست «ليس منا من لم يملك نفسه عند غضبه».
اين كه وی این گونه نقل كرده که ابورهم پايش به ساق پاي حضرت خورده و حضرت خشمگینانه با تازيانه بر پاي او زدهاند تحریف واقع است .ابورهم خود میگوید وقتی که همراه رسول خدا(ص) حرکت می کردیم و کفش زمختی در پای من بود ناقه من به ناقه رسول خدا (ص) برخورد کرد و تیزی کفشم به ساق حضرت خورد و دردش آمد فرمود از لبه کفشت دردم آمد وبا شلاق بپایم زد پس اعمال قبل و بعد من ،مرا نگران ساخت که مبادا آیه ای در مورد من نازل شود .… تا این که می گوید رسول خدا (ص) در جعرانه مرا خواست و فرمود با پایت پایم را بدرد آوردی و من با شلاق پایت را بدرد آوردم حال این غنم (چند گوسفند یا گاو) را عوض این کار بگیر،اومی گوید رضایت پیامبربرایم ازدنیا وما فیها ارزشمندتربود.
اما در مورد این روایت :
اولاً: برفرض صحت خبر هیچ نقصی بر رسول خدا (ص) وارد نیست زیرا کار حضرت قصاص بوده و وجه آن این است که ابورهم فردی بوده که حضرت در غزوه فتح او را به عنوان جانشین خود بر مدینه گماشت وهمچو فردی باید اصول عدالت را بلد باشد و کار حضرت یک آموزش عملی به وی برای دقت در اجرای عدالت بوده و بعد هم اورا با لطفی نوازش داد .
ثانیاً هیچ جای روایت حرف مولف 23 سال را نزده که حضرت خشمگینانه شلاق زده. بلکه وی این حرفها را ازجیب خود در آورده و روی خبر گذاشته و تکه آخر حدیث را هم سانسور نموده است!.
ثالثاً : خبر منفرد است وکسی جزراوی،صحنه را ندیده ونقل نکرده.نیزاسم محمدابن عمرکه ازاونقل کرده درکتب معتبررجالی نه جزءاسماءصحابه ذکرشده نه جزءتابعین (نسل بعدازصحابه)بااینکه قصه دربازگشت ازجنگ تبوک اتفاق افتاده وجمع زیادی همراه حضرت بوده اندوقهرا میبایست عده زیادی این صحنه شگفت راثبت کنند.زیراازشخصیتی این عمل صادرشده بود که درتمام عمرش حتی یک سیلی به صورت دشمنانش هم نزده وحالادوستی راباشلاق زده است!لاجرم مفردبودن روایت شاهدی قوی برعدم صحت آن است.
رابعا:دلیل دیگربراینکه این داستان مشکوک است آن که درهمین جنگ تبوک بخاطرشدت کمبودآذوقه سهمیه هرچهارنفردرهروعده غذایک دانه خرمابودبطوری که ارتش اسلام دراین غزوه جیش العسره(ارتش سختی)لقب گرفت.دراین شرائط چند گوسفندیاگاوکجابوده که حضرت به یکنفربدهند؟!پس معلوم میشود این روایت ازبنیان اشکال داردو استناد بدان چون تشبث غریق به حشیش است.
وي در اين مبحث براي انكار عظمت شخصيت پيامبراسلام و تنزل دادن آن حضرت به حدّ يك بشر عادي به نقل حرفهاي نادرست و مبالغهآميز و فاقد سند تمسك جسته و در موارد بسيار اين كار را تكرار نموده است تا با طرح مطالب خرافي و بيسند يا واضح الجعل زلال حقايق گلآلود شود.مثل کسی که بااثبات وجود مطلاسعی میکند وجودطلاراانکارکند و به راستي پيامبر اسلام بايد از دست آن نادانهاي مقدس مآبی كه گه گاهي در گوشه و كناري اين خرافات را به هم بافتهاند اندوهگين باشد يا از کسانی كه با علم كردن اين نظرات شخصيِ آن خرافهسازان تلاش ميكنند همه حقایق دین را خرافه جلوه داده فضايل بيشمار رسول خدا(ص) را انكار كنند؟ فضائلي كه چون خورشيد تمام اختران آسمان فضايل را محو جمال خود ميسازد؟!!
اعتراض آقاي مؤلف بر مطالب قاضي عياض و قسطلاني به خاطر نقل مطالب سخيف نه به خاطر ارادت به حقگويي و علم گرايي است بلكه صرفاً بدين جهت است كه حرفهاي آنها در جهت اهداف اين مؤلف نبوده است اما اگر حرف سخيفي ميزدند كه مطالب وي را تأييد ميكرد آن وقت نه تنها مورد اعتراض وي نبودند بلكه ستايش نيز ميشدند مگر سخيفتر و مسخرهتر از افسانة غرانيق و امثال آن نيز داريم؟ مگر همينومولف اين افسانه جعلي كه دروغ بودن آن اظهر من الشمس بوده و محققان بزرگ اسلامي آن را به شدت ردّ كردهاند و صدها افسانه جعلي ديگر را در طول اين كتاب برخلاف واقع، متواتر و صحيح نناميده؟!
مگر در همين مبحث به دهها روايت جعلي و داستان كذب و بيسند براي اثبات مقصود خود استنادنکرده؟ چطور است كه نقل خرافه براي ديگران بد است اما براي نويسنده مزبور مجاز؟!
وي گفته كه اين معجزهسازان نگفتهاند كه حضرت كه صاحب معجزه بوده چرا خواندن و نوشتن ياد نگرفته؟
در جواب اين حرف ميگوييم هيچ دليل و سندي بر بيسوادي پيامبر وجود نداشته و ندارد نه از قرآن نه روايات معتبر بلكه بسياري از علماي اسلامي مثل شيخ طوسي، علامه طباطبايي، آيتالله معرفت، صاحب تفسير البيان و... دلايل محكم براين دارند كه رسول گرامي اسلام اين كمال ابتدايي بشري (يعني خواندن و نوشتن) را به نحو كامل داشته است.
قرآن فقط فرموده كه «تو قبل از اين كتابي نميخواندي و خطي نمينوشتي تا باطل پيشگان ترديد نكنند.»
بديهي است نخواندن و ننوشتن به معناي بيسوادي نيست همان طور كه سخن نگفتن (سكوت) دليل گنگي نميباشد.
سبكتر از اين حرف آن است كه وی مدعي شده يك يهودي قرآن را كتابت ميكرده است!
براستي بايد در جواب اين حرف چه گفت؟! آن هم از کسي كه از عدهاي ديگر انتقاد ميكند كه چرا حرفهاي سخيف زدهاند! در تفسير به رأي از آيه 88 حجر (كه به حضرت خطاب ميفرمايد اموال و دارايي اين كفار را به چيزي نينگارد) گفته «نوعي رشك در جان محمّد هويدا شده ميخواست همچون سران قريش از داشتن مال و فرزندان ذكور بهرهمند باشد» در جواب ميگوييم:
اولاً: اين آيه در سال هفتم بعثت نازل شده و هنوز حضرت 47 سال سن داشتند نه فاقد فرزند بودند نه نااميد از داشتن فرزنداني در آينده به چه دليل بايد حسرت فرزند داشتن ديگران را بخورند؟
ثانياً: اگر او حسرت مال كفار را داشت چرا پيشنهاد پذيرش بالاترين ثروت قريش و زعامت آنها در ازاي دست كشيدن از دعوت خود را رد نمود؟ چرا اموال بيشمار خديجه ثروتمندترين تاجر قريش را سخاوتمندانه صرف اسلام كرد؟ چرا بعداز دستيابي به غنايم بسيار زندگي سادهاش هيچ تغيير نكرد؟ و همچنان در سادگي زندگي نمود و جهازية دخترش از هفده قلم اشياء ساده كه با فروش زره علي(ع) تهيه شده بود تجاوز نكرد آن هم در زماني كه زعامت يافته بود؟!
ثالثاً: پيامبر به نص شريعت بنا به دلايلي كه در مبحث «زن و پيامبر» گفتيم جواز ازدواج با بيش از 4 همسر دائم را داشت عقيم هم نبود (چون در زمان نزول آية مزبور حضرت فاطمه(س) خردسال بودند) لذا همچو فردي حتي اگر يك فرد عادي هم باشد دليلي ندارد كه (با وجود همسران متعدد ونیز عقيم و از كار افتاده نبودن) از يافتن پسران زياد نااميدباشد و به ديگران رشك ببرد.
رابعاً: اصولاً اگر فردي از جهت جنسي عيبي نداشته و همسران متعدد و علاقة به پسران هم داشته باشد بايد زياد فرزند بياورد تا در بين آنها پسراني باشند به راستي چرا پيامبر(ص) عليرغم داشتن اين زمينه به صورت كامل فرزندان زيادي نياورد؟ حضرت ميتوانست با اين همسران بيش از سي فرزند بياورد با احتمال عقلاني به طور متوسط 15 نفر آنها يا حداقل ده نفر آنها پسر باشند و با اين كار غرض حاصل ميشد چرا چنين نكرد؟!
اينجاست كه مشت دروغگویان باز ميشود و معلوم ميگردد مراد از خطاب قرآن كريم آن چيزي نيست كه مؤلف وامثال او اظهار داشته اند و حضرت نه تنها برتر و بزرگتر از اين است كه به اموال و نسل آلوده مشركان رشك برده باشد بلكه به خاطر اين كه بتواند فارغالبالتر اوقات خود را صرف تبليغ اسلام و گسترش آيين توحيدي كند تمايلي هم به داشتن فرزندان بسيار نداشت و به نقل صريح تاريخي هنگام از دست دادن دو پسر خود ابراهيم و قاسم نيز بيتابي نكرد و بلكه فقط اشك بر گونه مباركش فرو ميافتاد.
علم روانشناسي ثابت كرده كه انسان در نگاه به ديگران عادتاشخصيت خود را معيار قضاوت قرار ميدهد بنابراين انسانهای فاقد كمالات باطني چگونه ميتوانند معترف به كرامتهاي اخلاقي والا در وجود انسانهاي بزرگ گردند؟
گفته است كه پيامبر آرزو دارد مردمان متمكن و متشخص به او ايمان آورند و چشم وي از اين روي به آنان دوخته شده است سپس با تفسير اشتباه از آيات و استمداد از شأن نزولهاي مشكوک و ضعيف سعي كرده اين طور وانمود كند كه حالت تحقيري در ذهن پيامبر نسبت به اتباع خود به وجود آمده است! لكن كسي كه با رويه و سيرة حضرت تا آخر عمر آشناست نيك ميداند (و محققان مسلمان و غيرمسلمان همه قبول دارند) كه حضرت تا آخر عمر عليرغم دست يافتن به ثروتهاي بسيار از زندگي فقيرانه و پوشيدن لباس بسيار ساده و خوردن غذای فقيرانه فراتر نرفت و اين عبارت، از آن حضرت مشهور است كه فرمود: «الفقر فخري» فقر افتخار من است و ودرروایت دیگری فرموده که به این فقربرسایر انبیا افتخارمیکنم.روايات فراواني از حضرت كه فرمودهاند «هركه براي اغنياء به خاطر ثروت آنها تواضع كند دو سوم دينش را باخته است» و نيز اين روايت مشهور كه حضرت در مسجد ديد مردي فقير از اصحاب آمد كنار ثروتمندي نشست و آن مرد غني گوشة لباس خود را جمع كرد و حضرت از ديدن اين صحنه آن مرد را مورد نكوهش قرار داد به طوريكه حاضر شد نصف ثروت خود را به آن فقير ببخشد اما او قبول نكرد. و نيز طايفة وسيعي از روايات كه از آن حضرت و اهل بيت در ستايش فقيران مؤمن و رجحان آنها بر اغنياء در نزد خدا وارد شده و نيز در روايت از حضرت آمده كه دوست داشتن فقيران نشانة رضاي خداست آيا اينها براي ظاهر شدن دروغهاي مؤلف 23 سال كافي نيست؟
از اين گذشته آيات بسياري از قرآن زراندوزان را تهديد و اموال آنها را تحقير ميكند و جزاي دنياطلبي را آتش دوزخ ميداند مثل آيات 15 و 16 هود و 18 اسراء، 20 شوري، 20 احقاف، 61 قصص و آيات بسيار ديگر و حتي آياتي ديگر اين ثروتمندان خوشگذران را چونان حيواناتي ميداند كه فقط ميخورند ولذت ميبرند. ميفرمايد: «و اين كافران ميخورند و بهره ميبرند چون چهارپايان».
و در آيات بسيارديگري در قرآن رأس مخالفان و دشمنان انبياء را همين زراندوزان عياش برشمرده است از جمله آيات 33 مؤمنون، 116هود، 34 سبأ، 23 زخرف، 45 واقعه، 16 اسراء، 64 مؤمنون و... و جالب است كه تمام اين آيات در مكه يعني در زماني كه پيامبر ظاهرا قدرتي نداشت نازل شده است.
آيا با اين وصف ديگر ترديدي در ناراستی گفتار نويسنده23سال باقي خواهد ماند؟
بله در ذيل آيه 75 الي 77 سوره اسراء وارد شده است كه سران قريش پيشنهاد كردند كه اين پابرهنگان را از اطراف خود دور ساز تا ما بياييم حرف تو را بشنويم و رسول خدا از حرصي كه بر هدايت مردم داشت و از جهتي ميدانست با اسلام آوردن سران مكه باقي مردم نيز ايمان خواهند آورد به نظرش رسيد كه از مؤمنان فقير بخواهد كه مدتي محدود فاصله بگيرند لكن به عنايت الهي از اين تصميم بازگشت در اين رابطه چند نكته است:
اولاً: علت تمايل پيامبر نه چشمداشت ثروت آنها بود بلكه به علت اين بود كه ميدانست با اسلام سران قریش گروه كثيري مسلمان ميشوند.
ثانياً: حضرت حرص شديدي به هدايت بندگان خدا داشت به نحوي كه ذات اقدس الهي او را مورد خطاب قرار داده كه «آيا ميخواهي به خاطر ايمان نياوردن اينها خود را (از غم) هلاك كني؟» و در آخرين آيات برائت او را اينگونه معرفي ميكند:
«... رنجي كه به شما ميرسد بر پيامبر سخت و بر (هدايت) شما حريص و بر مؤمنان رؤف و مهربان است».
ثالثاً: شأن نزول مزبور داراي سند صحيح و متقني نميباشد چه اين كه بيش از هشتاد درصد شأن نزولهايي كه واحدي در كتاب اسباب النزول آورده (از جمله همين مورد) قابل اعتماد نيستند و سيوطي نيز اقرار بدين معنا نموده است.
بر فرض هم كه نقل صحيحي ميبود با توضيحات گذشته هيچ خدشهاي در عصمت رسول اكرم(ص) نداشته و دستاويزي براي نويسنده نميباشد.
وي آية (76) اسراء را دستاويز قرار داده تا ثابت كند پيامبر معصوم نبوده است آيه ميفرمايد: «اگر تو را تثبيت نكرده بوديم نزديك بود اندكي به آنها تمايل پيدا كني به پيشنهادات آنها تمايل نشان دهي)» لكن نويسنده کتاب يا حواسش جمع نبوده يا مخاطبان خود را غافل حساب نموده است. زيرا در همين آيه دليل صريح بر عصمت حضرت وجود دارد و آن عبارت [لولا ان ثبتناك] است زيرا خداوند ميفرمايد اگر حفظ و صيانت الهي نبود به اين كفار تمايل پيدا ميكردي (لكن به حفظ و صيانت الهي خدا تو را از انحراف نگه داشت) خوب بايد از اين آقا پرسيده ميشد مگر عصمت چه چيزي جز همان تثبيت و صيانت الهي از پيامر است كه در آيه بدان تصريح شده؟!
وي به اية 53 سوره يونس تمسك كرده كه ميفرمايد:
«اگر در آنچه برتو نازل كرديم ترديدي داري از اهل كتاب قبل از خود سؤال كن به تحقيق كه حق از پروردگارت به تو نازل شده پس از ترديد كنندگان مباش».
جواب تفصيلي از تفسير یشتباه نويسنده را درجواب مبحث «معجزه و معجزه قرآن .تحت عنوان فلسفه اعجاز(ص 72)» بيان نموديم مراجعه فرماييد.
اين كه وي خواسته اثبات كند بر پيامبر نيز ترس و تأسف و ضعف مستولي ميشود تحصيل حاصل است زيراكسي منكر اين حرفها نيست لكن نكته اينجاست كه وي سعي دارد نتيجة غلط از اين امور بگيرد و عدم عصمت پيامبر را با اين حرفها ثابت كند در واقع كُبراي قياس وي فاسد است زيرا:
اولاً: ترس و ضعف و تأسف و غضب هيچكدام ذاتاً با عصمت پيامبر منافاتي ندارند و هيچكدام از قائلان عصمت نبوي نگفتهاند كه پيامبر(ص) حتي از اين امور هم مصون بوده است.
ثانياً: بايد ديد ترس و غضب و اسف در پيامبر در چه مواضعي بوده آيا ترس يك رهبر از تفرقة امت و غضب او بر سران شرك كه مردم را آگاهانه به سوي كفر ميكشانند و تأسف او بر ناداني مردم و گمراهي آنها عيب و نقص و گناه يا خطاست كه با عصمت منافات داشته باشد يانه.بلکه از لوازم عصمت بوده و بدون آنها عصمت منتفي خواهد شد؟!
وي با ذكر آية تبليغ ولايت علي(ع) با اشارة به بيم پيامبر به گمان خود اثبات نموده كه پيامبر(ص) هم گاهي ميترسيده است و با استفاده سوء از عدم اطلاع بعضي از خوانندگان از اصل واقعه تلاش كرده مغالطة را برهان جلوه دهد لكن حقيقت امر اين بوده كه پيامبر در موقع تبليغ ولايت علي(ع) كه طبق دستور وارد در اين آيه انجام شد از اين نكته بيم داشت كه منافقان و بغيضان علي(ع) و توطئه چيناني كه براي بعداز رحلت حضرت نقشهها كشيده بودند اين طور تبليغ كنند كه پيامبر ميخواسته رياست را به داماد خود واگذارد و از اين طريق ذهن مردم را مشوش و آتش فتنه و تفرقه را دامن زنند آيا اين ترس بيجاست ويا نقص و عيب است؟ يا كسي از قائلان به عصمت مدعي شده كه پيامبر از اين امر هم معصوم بوده و مثل ذات حق در وجودشان اموري مثل ترس و اسف و ضعف بدني راه نداشته است؟!
دستورتقوا به رسول گرامي نيز تأكيد بر تقوا است و هيچگاه با عصمت حضرت تنافي ندارد آيا اگر به جماعتي گفتيد بهداشت را رعايت كنيد معنايش آن است كه آن جماعت بهداشت را رعايت نميكنند؟ و آيا اين كه قرآن در يك آيه كوتاه دوبار به مؤمنان ميفرمايد «اتقوالله» معنايش اين است كه مؤمنان بيتقوا هستند يا تأكيد است؟ آيا وقتي قرآن دستور ميدهد زنا نكنيد آدم نكشيد، عهد را نشكنيد تأكيد بر تحريم است يا معنايش اين است كه مخاطبان زاني و آدمكش و عهدشكنند؟!
آقا در عبارات آخري گفته «در تفسير ديگري اضافه ميكند كه اين خطاب به رسول است اما مراد امت است» و سپس گويندة سخن را كاسة داغتر از آش ناميده!، به راستي كه چه سخن دقيقي فرمود مولا اميرالمؤمنين كه [الناس اعداءَ ما جهلوا: مردم با آنچه بدان جهل دارند دشمنند] .
جواب آن است كه در سورة اسراء خطاب به پيامبر اسلام ميفرمايد:
«... هرگاه يكي از پدر و مادرت يا هر دو نزد تو به سن پيري رسيدند به آنها افّ هم مگو و با آنها گفتاري كريمانه داشته باش.»
ولي خواننده محترم ميداند پيامبر والدين خود را در اوان طفوليت از دست داده و اين بهترين قرينه است كه خطاب به ظاهربه پيامبر است اما در واقع به همه مردم است و وجه اين خطاب و حكمت آن اين است كه به مردم تفهيم كند حتي اگر از نظر مقام به مرتبة اشرف مخلوقات هم برسيد حق نداريد به والدين خود كمترين سخن تلخي بگوييد، لذا از اين آيه و صدها مثل آن معلوم ميشود كه بسياري از خطابات قرآن به پيامبر در واقع متوجه ديگران است و به اين سبك خطاب در علوم بلاغي كنايه و تعريض ميگويندودرقرآن کریم نمونه های فراوان داردازجمله همان موردی که وی طعنه زده است.
بازهم ذهن خوانندة محترم را براي توضيح بيشتر پيرامون موضوع خطابات قرآن به بحث «جوابيه معجزه قرآن ص(72) » توجه ميدهيم تا سخافت و بيپايگي گفتههاي مؤلف مزبور روشنتر گردد.
جالب است كه وي در يك جا براي انكار وحي رسول خدا(ص) را نابغه ميداند و كراراً مدعي ميشود كه محمد(ص) اين آيه را در قرآن آورده يا حكم زكات و منع شراب را از هوش سرشار خود ابداع نموده اما در اينجا براي اين كه بتواند عامي و عادي بودن پيامبر را اثبات كند ناچار شده اعتراف كند كه حضرت فقط مزيت وحي را داشته است و اين هم از سلسله تناقضگوييهاي مؤلف مزبور است و قصه همان قصة يك بام و دو هواست.
در پايان این مبحث نيز وي سخناني سست ومغالطه آمیزآورده كه وهن آنهابهترين سند بطلان آن است و نیازبه جواب دادن مجدد را ندارد.اگرچه جواب آن را در همين مبحث (با عباراتي مثل استناد به مجعولات براي انكار حقايق) و در مباحث قبل بيان كردهايم.
درود بر حقجويان عالم.
ادامه دارد....
منبع : یزدفردا
این وبلاگ به جهت ارائه نظرات استاد عزیزم آزاده هشت سال دفاع مقدس جناب آقای دکتر محمد رضا شایق مفسر و حافظ قرآن کریم راه اندازی شده است انشاالله که بتوانیم بخوبی مطالبی که این استاد محترم ارائه می نمایند را در وبلاگ عرضه نمائیم