جوابيه قسمت «هجرت»

در اين بخش مؤلف 23 سال تلاش نموده كه در باور خواننده چنين نقش آفريند كه رسول خدا(ص) وقتي از كسب جايگاه و همراهي قريش نااميد شد به سراغ مردم طايف رفت تا بتواند براي خود پايگاهي درست كند و قريش را در مقابل خود خاضع سازد وي مي‌گويد:

«پس رفتن به طايف نوعي چاره‌‌انديشي و دست يافتن به وسيله‌اي مؤثر بود.... اين چاره‌انديشي نيز غلط از آب درآمد و بني ثقيف از ياري وي سرباز زدند»!

وي در ادامه بيان داشته كه اين طرح در مورد مدينه اجرا شد و موفق گرديد.

او در طي اين بحث تلاش مي‌كند كه تفهيم نمايد رسول خدا دنبال قدرت و حكومت بوده و براي وصول به آن و غلبه بر قريش كه مانع حكومت او بودند به هر دري دست مي‌زده است!

لكن جاي اين سؤال است كه اگر پيامبر اسلام دنبال كسب قدرت بود (نه اعلان دعوت) اين چيزي بود كه خود قريش بارها به او پيشنهاد كرده بودند. به اين شرط كه تو دست از دعوت خود بردار و ما در عوض سيادت و رياست خود را به تو داده بهترين همسران را به عقد تو در آورده و اموال را به تو مي‌سپاريم!

اگر فردي از قومي كه سيّد طوايف عرب محسوب مي‌شد دنبال قدرت باشد (نه اعلان دعوت) و قوم او هم پيشنهاد كرده‌اند دست از دعوت خود بردارد تا هم سيادت بر قريش كه سيد عرب بود را به او سپارندهم ثروتهارا، براي اين فرد چه ضرورتي دارد كه دست به دامن طايفه‌اي با موقعيت به مراتب پايين‌تر گردد؟!

اگر رسول خدا(ص) دنبال قدرت و حكومت بود اين را كه خود مشركان بارها بدو پيشنهاد كرده بودند!

حضرت موقعي به طايف رفتند كه عمو و همسر خود را از دست داده و سه سال گرسنگي شعب ابي طالب را نيز پشت سر گذاشته بودند و هيچ امنيت جاني نيز نداشتند به راستي چگونه يك فرد قدرت‌طلب هم پيشنهاد سران قوم خود براي حكومت بر‌آنها و تصاحب بهترين همسران و اموال را رد كرده و هم گرسنگي و فشار طاقت‌فرساي آنها را برخود هموار مي‌كند و آنگاه براي رسيدن به همان قدرتی که بابی رغبتی تمام بدورافکنده دست به دامن قبيله‌اي كمتر و كوچكتر مي‌گردد تا به حكومت برسد؟!

از اينجا معلوم مي‌شود كه تنها چيزي كه مدّ نظر رسول گرامي اسلام بوده اعلان دعوت توحيدي بوده نه رسيدن به حكومت و اگر حضرت حكومتي تشكيل داد براي نشر همين دعوت بود و بس. از اين هم كه بگذريم يك فرد قدرت‌طلب حكومت را براي چه مي‌خواهد؟

ـ براي رسيدن به مال و اموال فراوان

ـ براي رسيدن به رفاه كامل و تعيش در منازل و قصرهاي باشكوه

ـ براي اين كه بتواند راي خود را در هر صورت بر ديگران تحميل كند و از استبداد راي لذت ببرد.

ـ براي اين كه اين مال و اموال بادآورده را براي عياشي خانواده‌اش نيز بگذارد.

اما همه مي‌دانند و در اين ترديد نيست كه ذره‌اي از اين روحيات در پيامبر اسلام نبوده است حتي بعداز اين كه تمام شبه جزيره عربستان و حتي مكه نيز به تصرف حضرت درآمد سرسوزني سطح زندگي حضرت ارتقاء نيافت بلكه دلايل واضحي در دست است كه زندگي مادي حضرت قبل از بعثت و حتي قبل از هجرت به مراتب بهتر از زندگي آن حضرت در مدينه در عين قدرت و حاكميت بود زيرا در مكه قبل از اسلام تجارت مي‌نمود و ثروت سرشار خديجه را نيز در اختيار داشت و بعداز اسلام تا قبل از حصار شعب ابي‌طالب حضرت مشكل مالي نداشت همان طور كه مؤلف مزبور در آخر بحث «رسالت» نيز گفته است كه: «پس از ازدواج با خديجه كه از تلاش معاش آسوده شده بود به امور روحي و معنوي مي‌پرداخت». حضرت در مكه هم خانه داشت هم ثروت هم در ميان قوم و زادگاه مألوف خود بود اما بعداز هجرت در خانه اسعدبن زراره ساكن شده و تا آخر عمر خانه‌اي نساخت و خشتي برخشت ننهاد و حتي در ساختن مسجد خودش كار مي‌كرد و براي سفر جهاد از اموال شخصي خود هزينه مي‌نمود و با فقرا همشيني مي‌كرد و با غلامان غذا مي‌خورد و هرگز علامت و نشاني مادی كه او را از سايرين به عنوان رهبر متمايز كند براي خود انتخاب نفرمود.

عدي‌ابن حاتم مي‌گويد من در برخورد اول با رسول خدا شك داشتم كه او قصد پادشاهي دارد يا پيامبر است اما وقتي شگفتي اخلاق كريمه و تحمل و صبوري او در پاسخ دادن به يك پيرزن پرسماجت و نيز خانه محقري كه فقط پوستيني براي نشستن حضرت در آن بود را مشاهده كردم و خبر غيبي حضرت از دين مخفي وي (كه حتي از خانواده خود هم مخفي مي‌ساخت) شنيدم ايمان آوردم. وي مي‌گويد با ديدن اين نشانه‌ها مطمئن شدم كه رسول خداست و هواي ملك و پادشاهی ندارد.

وقتي مردي انصاري از سمره‌ابن جندب كه مسلمان بي‌ادبي بود نزد رسول خدا(ص) شكايت كرد كه وي به بهانه ديدن درخت خرمايش بدون اذن و اعلان وارد خانه‌ام شده چشم‌چراني مي‌كند حضرت از سمره خواستند كه قبل از ورود به نحوي اعلان كند وي با بي‌ادبي گفت من به ملك خود سركشي مي‌كنم (و حاضر نشد اين را بپذيرد).

رسول خدا(ص) به او پيشنهاد فرمودند كه من يك درخت نخل در بيرون آن خانه به تو مي‌دهم آن درخت را رها كن وي قبول نكرد وحضرت كراراً پيشنهاد را افزايش دادند تا اين كه حاضر شدند چهل درخت در ازاي آن درخت به او بدهند. لكن او حاضر به اين معامله نشد در اينجا بود كه حضرت فرمود «لاضرر ولا ضرار في‌الاسلام» [در اسلام چيزي كه موجب ضرر بر ديگري يا ضرر طرفيني باشد تشريع نشده است] و سپس به مرد انصاري دستور دادند كه درخت را بكن و در كوچه بگذار، آيا اين برخورد يك مرد قدرت‌طلب است؟! و به راستي كدام قدرت طلب مستبدي تا اين اندازه به يكي از اطرافيان عادي خود ميدان پررويي مي‌دهد؟!

رسول خدا در جنگ بدر سه نفر را براي مبارزه با يلان قريش براي جنگ تن به تن فرستاد كه جزء عزيزترين بستگان وي بودند از جمله دامادش علي همين طور در جنگ احد و نيز در خندق داماد خود را به هماوردي بزرگترين قهرمان عرب فرستاد كه نفس يك لشكر از بيم او در سينه گره شده بود و نيز در خيبر او را به جنگ مرحب خيبري كه در رزم نادره پهلوان دوران بود فرستاد و در هر مأموريت خطرناك اهل بيت خود راسپر بلاي ديگران مي‌كرد آيا اين روش، روش انسان‌هاي قدرت‌طلب است؟!

وي در ادامة خيال‌پردازی‌هاي خود گفته: «آمد و شد يثربيان به مكه و ملاقات پاره‌اي از آنان با پيغمبر بعضي از سران اوس و خزرج را بدين فكر انداخت كه از آب گل‌آلود ماهي بگيرند. اگر محمد و يارانش به يثرب آيند و با وي هم پيمان شوند چندين دشواري آسان مي‌شود:

ـ محمد و يارانش از قريشند پس شكافي در ديوار مستحكم قريش وارد مي‌شود...»

در جواب اين حرف مي‌گوييم اولاً نزاعی بين اهل يثرب و قريش وجود نداشت و حتي هيچ رقابتي در كار نبود پس فكر ايجاد رخنه در قريش براي چه؟

از جهت ديگر طبق روايات ائمة اثناعشر كه شيعه و سني آن را پذیرفته اند(و فقط در مصاديق آن نزاع دارند) پيامبر در آخر حديث فرموده است كه تمام اين دوازده پيشوا از قريشند و هيچ كس از انصار (اهل يثرب) اعتراض به پيامبر نكرد. خوب اگر اهل يثرب در موضع رقابت و در فكر ايجاد شكاف بين قريش بوده مي‌خواست سيادت را از او بگيرد چرا در مقابل اين سخن رسول خدا برآشفته نشد؟!

چرا بعداز فتح مكه كه حضرت حرمت قريش را نگه داشت و حتي ابوسفيان و خانواده‌اش را عليرغم ايجاد آن همه جنگ و جنايت عفو فرمود اهل مدينه از اين عفو عمومي اعتراض و حتي گلايه نكردند؟!

چگونه مي‌توان تصور نمود كه اهل يثرب در بدو هجرت با اين كه سابقه رقابت و نزاع با قريش نداشتند دنبال شكستن آنها باشند اما بعداز فتح مكه بعداز آن همه جنگ و ايذاء كه از قريش ديده بودند به تكريم رسول خدا و گذشت و عفو وي در حق آنها اعتراضي نكنند و كوتاه بيايند؟!

«بل نقذف بالحق علي‌الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل مما تصفون»

وي در اين گفتارش مدعي شده كه چون اهل يثرب زندگي مرفهي نداشتند غالباً به استخدام يهودان درمي‌آمدند و از تفوق فروشي آنان كه كارفرمايان آنها محسوب مي‌شدند رنج مي‌بردند.

سپس افزوده كه يهود را بر اهل يثرب تفوقي بوده و يثربيان در پي اين هم بودند كه به تفوق آنها پايان دهند.

اما اين دعاوي نيز از منسوجات افكار مؤلف است زيرا به شهادت تاريخ يهود اطراف يثرب اصالتاً عرب نبودند بلكه از نسل پدران مهاجري مي‌بودند كه براساس اخبار كتب آسماني و به آدرس دانشمندان و اوصياء بني‌اسرائيل محل ظهور و بروز پيامبر موعود را يافته و براي اين كه آمادة ايمان بي‌وقفه به او باشند به آنجا مهاجرت كرده بودند. جداي از دلايل تاريخي عقل نيز اين موضوع را به راحتي مي‌پذيرد زيرا:

اولاً: همه محققان معترفند كه يهود اطراف مدينه عرب نبودند نه عرب عدناني و نه قحطاني.

ثانياً: طبعاً يهودان در ابتدا ساكن مناطق شام، فلسطين و اطراف درياي مديترانه بوده‌اند رهاکردن سرزمينی پرآب و پرحاصل و آمدن به سرزمين كم آب و سوزان عربستان آن هم سرزمين غريب هيچ توجيهي مادي ندارد جز همان كه بيان كرديم.مفسران قرآن كريم در ذيل آيه 89 سوره بقره گفته‌اند:

 گاهگاهي يهود با اعراب يثرب درگير شده و چون در اقليت بودند شكست مي‌خوردند لكن بعداز شكست براي مشركان يثرب خط و نشان مي‌كشيدند و مي‌گفتند صبر كنيد زمان ظهور موعود ما فرارسد آن وقت از شما انتقام خواهيم گرفت.

لكن وقتي آن موعود آمد و خط و نشان بكش‌ها به او كافر شدند اما مشركان که مورد تهديد آنهابودند به او ايمان آوردند قرآن كريم در اين باره مي‌فرمايد:

«و هنگامي كه از نزد خدا كتابي آمد كه كتب آسماني آنها را تصديق مي‌نمود با آن كه آن را (بحق) شناختند بدان كافر شدند در حالي كه قبل از اين (با وعدة آمدن موعود) خواستارپيروزي بر كفّار بودند پس لعنت خدا بر كافران باد».

آري لعنت خدا بر كافران باد.

حالا بنگريد كه مؤلف چگونه حقيقت روشن تاريخ را واژگون نشان داده و بسان فردي كه گفته بود: [خواهران به يعقوب گفتند كه بنيامين را شغالي بر سر مناري خورد] در يك عبارت كوتاه چندين مطلب را وارونه جلوه داده است. و اصولاً چگونه ممكن است كه يك اقليت مهاجر كه به علت كمي تعداد در چند قلعه اطراف مدينه زندگي مي‌كردند بر مردم بومي عرب شهر مدينه و اطراف آن غالب باشند؟

مؤلف 23 سال كه در اواخر بحث احساس كرده عطشش ارضا نشده ادب ظاهري خود را هم در آخر بحث به كناري نهاده و به سيم آخر زده و گفته است:

ابن تيّهان از پيامبر(ص) پرسيده اگر كار تو بالا گيرد و با طايفه خود سازش كني آيا در اين صورت ما را رها خواهي كرد؟ و پيامبر در جواب فرمود: بل الدم الدم والهدم الهدم....

بعد چنين ترجمه كرده: خون، خون، ويراني ويراني. بعد هم گفته است: «آيا تكرار كلمه‌هاي خون و انهدام جملة معروف «مارا» انقلابي معروف فرانسه را به خاطر نمي‌آورد كه مي‌نوشت: «من خون مي‌خواهم»؟»

براي اين كه خوانند گرامي عمق تعمّد نويسنده 23 سال در تحريف حقايق و واژگونه جلوه دادن آنها را دريابد متن جمله و ترجمة علماي لغت را در رابطه با اين جمله رسول گرامي(ص) نقل مي‌كنيم.

 زبيدي از علماي بزرگ لغت مولف قاموس معروف تاج العروس مي‌گويد:

عده‌اي از محققان و سيره‌نويسان عبارت را اين طور نقل نموده‌اند «اللدّم اللدّم والهدم الهدم...» سپس افزوده معناي اين عبارت آن است (ان ظُلمتَ فقد ظلمتُ) اگر تو مورد ظلم واقع شوي مثل اين است كه من مورد ستم واقع شده‌ام. و معناي ديگري از ابن عربي نيز نقل نموده كه گفته اللدّم يعني حرم و هَدم يعني قبر و معنا اين مي‌شود «حرمكم حرمي و اقبر حيث تقبرون» حرم شما حرم من است و همانجا كه شما دفن مي‌شويد من هم دفن مي‌شوم.

سپس افزوده است كه اگر عبارت «الدم الدم» باشد فراء (نحوي بزرگ و معروف) در معناي آن گفته است: [خون شما خون من است] و ابن اثير در معناي آن گفته يعني: [خون من و شما يكي است!]

اين ترجمان دانشمندان لغت و نحو و ادبيات عرب در مورد عبارت است كه قول فصل و سخن نهايي است حال آن را كنار ترجمة نويسندة 23 سال بگذاريد تا ميزان آزادگي و وجدان وي در نقل تاريخ و ترجمه، و احترام او به فهم مخاطب را دريابيد.

درآخر بحث هر كاركرده نتوانسته عداوت باطني وبی اعتقادی دروني خود را مخفي نگه دارد از اين‌رو گفته «اين جمله نشان دهندة كنه تمايلات او [محمد] يا به تعبير ديگر صورت خواسته‌هاي دروني اوست» منظور وی براساس همان ترجمه فاسد اين است كه پيامبر (نعوذ بالله) طالب كشتار و انهدام بوده است!

انصاف وامانتداری درترجمه عبارات را بنگريد كه چگونه سعي مي‌كند در مقابل حقايق روشن و غيرقابل انكار تاريخ پرده‌اي از تحريف و عوام فريبي در مقابل چشم خواننده قرار دهد و انسان بزرگي را طالب خون و انهدام معرفي كند كه حتي قاتلين اهل بيت خود را نيز بخشيد و حتي به اعتراف خود اين مؤلف در مبحث «محمّد بشر است» در پاورقي، پيامبر در تمام جنگهاي صدر اسلام فقط يك نفر را كشت، حضرت در ميدان نبرد مثل سايرين حاضر مي‌شد اما غلبه رحمت الهي براو چنان بود كه حتي دوست نداشت دشمنان خوني وي نيز با حال شرك بميرند و شقاوت ابدي پيدا كنند آيا همچو انسانِ رؤوفي طالب خون است؟!

مردي كه در هنگام فتح مكه و در اوج قدرت خود و ذلّت سران شرك هزاران اهانتها و آزارهای گذشته مشركان (ازخاكستر و خار ريختن و كتك و سنگ زدن گرفته تا غصب اموال و خانه و محاصره غذايي و اقتصادي و تصميم به قتل) را با عبارت [اليوم يوم المرحمه ـ امروز روز رحمت است] جواب داد و همه را عفو نمود و وقتي اسلام آوردند بدون كمترين تبعيض آنان را با مسلمانان در حقوق برابر ساخت و قاتلين شهيدان بسيار خصوص شهداي احد و بالاخص حمزه و حتي جونده جگر عمويش را هم بخشيد و حتي يك ديوار را هم خراب نكرد اين طور انساني طالب خون و انهدام است؟!

گوستاولوبون محقق بزرگ اروپامیگوید:

«محمد اخلاقی عالی.حکمتی بی مانندودلی پراز مهرورحمت داشت.»

جرج برناردشاودرکتابش میگوید:

«من شریعت محمدراعمیقا بررسی وباموشکافی درآن تامل نمودم نظرم این است که درمیان ادیان جهان اسلام ازعوامل بغض وکینه دوراست....»

هانری ماسه متفکرغربی درموردحضرت میگوید:

«ازصفات برجسته اش مهربانی بی شائبه ...وهمیشه طالب صلح وآرامش بوده است.»

فیلیپ حتی مورخ مسیحی مینویسد:

«محمد(ص)دراوج قدرت چنان میزیست که درایام ناتوانی زیسته بود.»

وبرناردشاودرجای دیگرمیگوید:

«اوراباید منجی بشریت خواند...اگرمردی مثل اوحاکم عصرجدید میشد برای حل مشکلاتش ازصلح ودوستی استفاده میکرد.اوعالیترین.مردی بود که روی زمین پاگذاشته است...اودنیای تفکرورفتارانسانی رابرای همیشه وبطورکامل دگرگون کرد... »

گاندی رهبربزرگ هند میگوید:

«او(محمد)به هیچ وجه ازشمشیربرای برداشتن سدهای جلوراه خود استفاده نمیکرد..»

وکارن آرمسترانگ درکتابی که پس ازحادثه11سپتامبرنوشته میگوید:

«بیشتراهتمام پیامبرصرف جلوگیری ازبرخوردهای وحشیانه گردید...لغت اسلام که به معنای تسلیم بودن دربرابرخداوند است ازریشه سلام بمعنی صلح گرفته شده است محمد مردجهاد ولی یک صلح طلب واقعی بودزیراجان واعتقاد نزدیکترین یاران خودرادرجریان صلح بامکه به گروگذاشت تااین اتحاد بدون خونریزی بانجام رسد.اوبجای خونریزی وقتل عام درفکرمذاکره وصلح بود.آگاهی اززندگی حضرت محمددراین مقطع خطرناک تاریخ بشرلازم است ونبایداجازه داد که متعصبین خیره سرباتحریف زندگی پیامبربه نفع خود ازآن استفاده کنند..»

حال خواننده گرامی درمقایسه این سخنان وگفتاراندیشمندان بزرگ دیگر( که مجال ذکرهمه نیست وما دربخشهای قبل اندکی را نقل کردیم)بانوشته های 23سال میتواند تاحدی به میزان وجدان وانصاف وآزادگی مؤلف آن پی ببرد.

به راستي چرا بايد انسان تا اين درجه از حيّز و مقام آدميت و وجدان سقوط كند كه تمام فهم و درك و حواس و اطلاعات خود را يكجا در اختيار هواي نفس و شيطان قرار دهد و دست به اين جنايت هولناك فرهنگي بزند و به راستي چه كساني از اين نوشته‌ها خوشحال مي‌شوند جز جهانخواران دشمن اسلام و اذناب آنها كه حيات كثيف خود را با مكيدن خون ملت‌هاي مظلوم ادامه داده و مي‌دهند؟ و چه كساني پشت اين افرادرا گرم كرده و آثار و نوشته‌هاي آنها را بسان سمّ مهلك به شريان‌هاي اعتقادي مردم تزريق مي‌نمايند جز استعمارگران دشمن آزادي و آقايي مسلمين؟!

درست در عصري كه پي در پي عجايب قرآن يكي پس از ديگري توسط دانش بشري كشف شده و عده‌ زيادي از محققان نظرشان معطوف به عظمت قرآن و اسلام شده و گروهي صريحاً و عده‌اي باطناً بدان ايمان آورده‌اند و زنگ خطر رسوايي همه مكتب‌هاي الحادي در مقابل تجلي خورشید اسلام به صدا درآمده و بعداز سال دو هزار هفته‌نامه تايمز لندن در مقاله‌اي هشدار دهنده تحت عنوان «خورشيد اسلام از غرب طلوع مي‌كند» به سران اروپا اعلان مي‌دارد كه اگر وضع اسلام‌گرايي به همين صورت پيش رود بيست سال ديگر اكثر جمعيت اروپا مسلمان خواهند بود!

در همچو عصري جاي توقع از زراندوزان زورمند استكبار نيست كه با تمام قوا عليه اسلام وارد عمل نشده و همه توان خود را از همان اول طليعة اين تجلّي شكوهمند بر عليه آن بكار نگرفته و قلم به دستان حقوق بگیرو مطيع و خوباخته‌اي امثال سلمان رشدي و علي‌دشتي براي خاموش كردن اين نور الهي اجير نشوند اما مگر مي‌شود خورشيد را هم پنهان كرد و با ارادة غالب الهي درافتاد؟!

 يريدون ليطفؤا نورالله بافواههم والله متمّ نوره ولو كره الكافرون.

ادامه دارد....

منبع : یزدفردا