جوابیه: «جهش به سوی قدرت»

ولقد انزلنا الیک آیات بیناتٍ و ما یکفر بها الا الفاسقون: و به حق که آیاتی روشن به سویت (ای پیامبر) فرو فرستادیم و جز فاسقان بدان کافر نگردند.

خانة عنکبوتی ادعاهای مستشرقان غربی كه تنیده‌ی اوهام و کینه‌های آنان از اسلام و پیامبر گرامی است در این قسمت ازکتاب 23سال سستی و پوچی خود را بیش از پیش نمایان ساخته است گویااز شش جهت سپاه دروغ را برعلیه بنیان حق بسیج ساخته اند و به قول قرآن «همانا سست‌ترین خانه‌ها خانه عنکبوت است».

همان طور که بارها گفتیم ادعای باطل را می‌توان در یک خط براحتی پراند اما جواب منطقی این طور نیست. مثلاً اگر فردی به شخص پاکدامنی بگوید تو دزد هستی دفاع با یک کلمه که «من دزد نیستم» کافی نیست بلکه برای رد این ادعای واهی و دروغ باید کلی زحمت بکشد و خون دل بخوردوبااین همه در آخرباز هم عده ای به او شک میکنند.

وی گفته:

«نبوت سیزده ساله مکه از صورت وعظ و پند، ترساندن مردم از روز جزا و تشویق به نیکی خارج شده به صورت دستگاهی درمی‌آید که ناچار باید بر مردم حکومت کند و خواه‌ناخواه آیین جدید را برآنها بقبولاند. برای رسیدن به این هدف به هر وسیله و تدبیری دست زدن مجاز است. هرچند منافی مقام روحانیت و مغایر شأن کسي باشد که دعوی ارشاد و هدایت دارد».

در جواب می‌گوییم:

اولاً: پند و موعظه و ترساندن مردم از روز جزا در مدینه نیز به قوت خود باقی است رجوع کنید به آیات: «توبه (19و 99) // مائده (36، 69 و 119) // نساء (29، 38، 87، 136و 162) // آل عمران (161، 9، 30، 114، 185 و 194) // بقره (12، 177 و 254) // حجرات (11،12و13) // فتح (29) // حشر (18و19) // تغابن (8، 9، 16 و 17) // طلاق (2، 3، 4، 5 و 11) // تحریم (8) // و صدهاآیه دیگرکه در این مختصر قابل شمارش نیست.

ثانیاً: در مدینه دستگاه حکومتی طبق مدعاي مؤلف 23 سال وجود نداشته است زیرا یک دستگاه حکومتی متعارف دارای مقامات اداری و مناصب، وزرا و رؤساء و معاونان و تشکیلات اجرایی و سلسله مراتب است و هرگز اثری از این روال در مدینه وجود نداشت. بله مردم از دستورات رسول خدا که وحی الهی بود اطاعت می‌کردند. و اگر هم گفته شده پيامبر حكومت داشت مراد همين است نه آنچه آقا فكر كرده و ا دعا نموده.

ثالثاً: چگونه این حکومت به زور عقاید خود را به مردم می‌قبولاند که تا آخر عمر پیامبر یهودیان و مسیحیان در سرزمین مسلمین زندگی می‌کردند و حتی مسیحیان نجران در اوج قدرت پیامبر در سال دهم هجرت پس از فتح مکه حاضر به قبول اسلام نشده درخواست مباهله کردند (نفرین کردن هر گروه برای هلاکت گروه مقابل) و پیامبر هم قبول کرد و چون علائم نبوت را دیدند ازشکست درمباهله ونزول عذاب ترسیده و انصراف دادند! به راستی چگونه یک گروه اقلیت به خود جرأت می‌دهد به یک حاکم زورمدار بگوید ادعای پیامبری تو دروغ است و سپس او را دعوت کند که بیا ما نفرین کنیم خدا ریشه خود و خانواده‌ات را براندازد و سپس بدون هیچ آسیب و آزاری به سرزمین خود برگردد؟!

لامارتین مورخ مشهورمیگوید:

«صبراودرپیروزی وبلندهمتی اوتمامادرجهت یک عقیده بودنه نوعی تلاش برای فرمانروایی...»

بله اسلام بت‌پرستی را ممنوع نمود طبق این قانون اگر یک بت ‌پرست مسیحی می‌شد هیچ کس حق تعرض به او را نداشت چون مسیحیت از نظر اسلام دین بود و قرآن فرموده است لااکراه فی‌الدین (و این آیه هم مدنی است!)

امااین ادعا که پیامبر برای رسیدن به این هدف هر وسیله‌ای را مشروع می‌شمرد ناجوانمردانه ترین دروغی است که میتوانددرحق بزرگترین پیام رسان تقوی وفضیلت گفته شود بلکه این تفکر شیطانی ازارکان رسمی سیاست غربیهاست که درعلوم سیاسی دانشگاههایشان تدریس میشودوآقای مولف 23سال تمام قد شیفته فرهنگ (باصطلاح خودش) راقیة آنهاست. و حتی جناب خواجه شیراز هم از این واقعیت باخبر است. اما پیغمبری که گوسفندان انبوه سپاه خیبر در حین جنگ از کنار لشکر به شدت گرسنه‌اش می‌گذرند و حتی چوپان گله كه اسلام آورده و حاضر است گله سپاه دشمن را تحویل دهد رسول خدا با وجود گرسنگی شدید در سپاهش که عده‌ای را به زانو درآورده و از گوشت حیوانات مکروه تغذیه می‌کردند به چوپان می‌فرماید امانت خود را به صاحبان آن (كه در حال جنگ با مسلمين بودند) تحویل بده و او چنین می‌کند و سپس در رکاب حضرت شهید می‌شود.

و پیامبری که در جنگ احزاب با وجود فقر شدید و محاصرة طولانی مدینه ده هزار درهم پول ابوسفیان برای خریدن جنازه‌ای را رد می‌کند بدین سبب که فروختن جسد در اسلام حرام است آیا همچو کسی برای هدف خود دست به هر وسیله‌ای می‌زند؟!

ـ گفته که روزه در اسلام در ابتدا به شکل روزه یهود بوده بعد تغییر کرده واین هم دنبال همان حرفهای سست وی است و ما جواب این حرفها را در بحثهای قبلی مفصلاً دادیم.

ـ گفته این که قبله بیت‌المقدس بود باعث عقده حقارت مسلمین شده بود و تغییر قبله این عقده را رفع کرد.

مؤلف فراموشکار بارها و حتی در همین فصل مدعی شده بود که احکام اسلام اقتباس از کتب یهود و سنن مشرکین است (و ما جواب این سخنان را در اواخر بحث «جوابیه معجزه قرآن» بیان کردیم) خوب اگر نماز به سوی قبله یهود باعث ایجاد عقده حقارت برای مسلمین می‌شد و بدین سبب تغییر کرد چرا باقی احکام که به ادعای او اقتباس بوده تغییر نیافت؟ وانگهی اگر روکردن به سوی کعبه به جهت حل عقده حقارت و رفع شماتت بود این مشکل بزرگتری را تولید می‌کرد زیرا رو کردن به سوی کعبه‌ای که از بتهای مشرکان انباشته بود زمینه شماتت سنگین‌تری از سوی مشرکان را فراهم می‌ساخت زیرا در آن زمان بتها در کعبه بودند از اینجا معلوم می‌شود این کار فقط به دستور خدا بوده است و قرآن در جواب این حرفهای غیرمنطقی می‌فرماید:

«بزودی مردم بی‌‌خرد خواهند گفت چه چیزی آنها را از قبله‌ای که برآن بودند برگرداند (به آنها) بگو مشرق و مغرب مال خداست.... و ما این قبله را قرار ندادیم مگر اینکه معلوم سازیم پیروان واقعی پیامبر و آنان که (با تغییر حکمی گرفتار شک شده و به جاهلیت) بازمی‌گردند چه کسانی هستند».

در آیه 143 بقره در این باره می‌فرماید:

«... و این تغییر قبله (بر مسلمین) سنگین (ناخوشایند) بود مگر بر کسانی که خدا هدایتشان فرموده است...».

از این آیه کاملاً فهمیده می‌شود که این تغییر بر مسلمین ناگوار و سخت آمده است و این درست ضد ادعای مؤلف است زیرا اگر مسلمین را عقدة حقارت گرفته بود بایستی این تغییر باعث شادمانی آنها شود نه این که بر آنها گران آید.

اگر خواننده گرامی به تفسیر آیات 142 به بعد از سوره بقره در المیزان و تفسیر نور مراجعه کند بیشتر به عمق استهجان خیالبافی‌ها دراین رابطه واقف خواهد شد.

این ادعا که احکام اسلام غالباً یا اقتباس از یهود است یا اعراب جاهلی سخن پرت دیگری است که جواب آن را در بحث «جوابیه معجزه قرآن» بیان کرده‌ایم.

در این بخش گفته است:

«انسان متفکر نمی‌تواند از فلسفه حج و انجام اعمالی که در انجام آنها سود و موجب عقلانی دیده نمی‌شود سر درآورد».

جواب این حرف را در بحث جوابيه دو قسمت «معجزه» و «معجزه قرآن» در قسمت «قرآن از حيث احكام و شرايع» مفصلاً بیان کردیم. و البته هیچگاه انسان متفکر جهل به حکمت وجودی چیزی را دلیل پوچی آن قرار نمی‌دهد. در مبحث اول نوشتارمان این اخلاق مؤلف 23 سال را گوشزد کردیم که وی کراراً جهل خود به حقایق را دلیل علمی! بر انکار آنها قرار داده است.

وی که کار پاکان را قیاس از خود گرفته پیامبر را در تغییر قبله متهم به تمایل نژادپرستانه کرده است! در سراسر قرآن تمام خطاب‌ها یاایهاالذین آمنوا (ای گروه مؤمنان) و یا ایها الناس (ای انسانها) است نه یا ایها العرب و بارها قرآن پیامبر را مأمور دعوت همه انسانها یاد کرده و فرموده سبحان الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیراً (... تا بیم دهندة همة مردم عالم باشد) و نیز فرموده:

و ما هو الا ذکر للعالمین

این قرآن چیزی جزتذ کاری برای همه مردم دنیا نیست.

حضرت، سلمان فارسی را بر نزدیکان خود برتر می‌داشت و او را علیرغم اعتراضهای مکرر بعضی اصحاب و اقوام، از اهل بیت خود نامید و نیز آن حضرت فرمود:

هرکس به اندازة وزن خردلی تعصب نژادی در دل داشته باشد با اعراب جاهلی محشور خواهد شد.

و قرآن تعصب نژادی را حمیة الجاهلیة نامیده است و هزاران مورد که مجال ذکر نیست.

وی شعري منسوب به ابوالعلاء معری آورده که اعمال حج را به ظاهر مورد نکوهش قرار داده است.

اولاً: این شعر سند ندارد وفقط ادّعاءً منسوب به ابوالعلاء است.

ثانیاً: اگر ابوالعلاء حج را مسخره کرده باشد قطعاً قرآن را قبول نداشته زیرا امر به حج نصّ قرآن است و در قرآن بیش از بیست آیه در مورد حج آمده در حالی که قبلاً سخن ابوالعلاء در مورد عظمت و معجزه بودن قرآن را بیان کردیم و نیز این کلام در مورد امیرالمؤمنین علی(ع) از اوست:

«(علی) بزرگ بزرگان است نسخة منحصر به فردی است که نه شرق مثل آن را دیده نه غرب...».

قبلاً بیان داشتیم که افرادی مثل ابوالعلاء و قطب راوندی و متنّبی و... که از شیعیان اهل بیت بوده‌اند از طرف دستگاه حکومت عباسی مورد اتهامات اعتقادی قرار می‌گرفته‌اند تا از چشم مردم بیفتند و اعتبار اجتماعی خود را از دست بدهند والا چگونه ممکن است فردی از یک جهت در مورد علی(ع) این کلمات و در مورد قرآن آن سخنان شگفت را بگوید و در اشعارش اهل بیت پیامبر را با عباراتی مثل:

  «لقد عجبو لاهل البیت لما                  اتاهم علمهم فی مسک جفرٍ»

بستاید و در جای دیگر همه چیز را مسخره کند؟ بله در مورد ابن سینا هم شایعه کردند که سنی است و او این شعر را سرود که:

  با جان و روان بوعلی مهر علی         چون شیر و شکر بهم برآمیخته‌اند

سپس گفتند کافر است و او سرود که:

  در دهر چو من یکی و آنهم کافر؟         پس در همه دهر یک مسلمان نبود

البته در مبحث «جوابيه تولد قهرمان» و «جوابيه رسالت»و«اعجازقرآن»نیز بطلان ادعاهای مؤلف در مورد ابوالعلاء را اثبات کرده ایم.

وی برای مظلومیت عقبةابن ابی معیط و نضرابن حارث دل سوزانده که به دست رسول خدا(ص) اسیر شدند و حضرت حکم اعدام آنها را صادر فرمودند. لکن دیگر نگفته که این جانیان چه کرده بودند.

آقای عقبه شکمبه گوسفندی را در حال نماز بر سر رسول خدا انداخت و تمام بدن او را بیالود و سپس قریش دور حضرت را گرفته و آنقدر خندیدند که بعضی روی شانة عده‌ای دیگر افتادند تا این که فاطمه دخترخردسال پیامبر با دیدگانی گریان آمده و آن را از روی سر پدر بازگرفت و نیز یکبار حضرت در سجده بودند چنان پا بر روی گردن حضرت گذاشت که در کلام خود رسول خدا(ص) آمده كه حضرت فرمود احساس کردم الآن چشمانم از حدقه بیرون می‌آید.

وی از آزاردهنده‌ترین دشمنان نسبت به رسول خدا بود در جنگ بدر نیز شرکت کرد و محرک دیگران هم بود خوب باید با او چه می‌کردند؟

رفیق او نضر ابن حارث نیز در جنایت کمتر از دوستش نبود او همان کسی است که چنان جنگ تبلیغاتی علیه کلام وحی راه انداخته و مردم را منحرف می‌کرد که از استوانه‌های شرک در مکه بود کراراً قرآن را مسخره می‌کرد و می‌گفت اینها قصه‌های دروغین است من هم قصه بلدم و سپس مردم را در مروه جمع کرده برای آنها افسانه می‌بافت آیات 5 و 6 سوره لقمان در مذمت وی نازل شده و در بدر به سزای اعمالش رسید و البته این یکی از اقلام اعمال او بود. آري قضای محتوم الهی مرگ ذلت‌بار دشمنان اسلام است. «فاعتبروا یا اولی الابصار»

وی گفته عبدالله بن سعدبن ابی سرح با اجازه پیامبر کلمات قرآن را تغییر می‌داده است سپس به خاطر همین امر شک کرد که اگر این قرآن وحی است پس من چرا می‌توانم آن را تغییر دهم؟ بهمین سبب مرتد شد و به مکه گریخت.

در جواب می‌گوییم:

اگر به خاطر شک به وحیانیت قرآن به مکه گریخت پس چرا به تصریح تاریخ اسلام و اعتراف خود مؤلف آدم درستی از آب درآمد؟ در زندگی وی آمده که پس از اسلامش هیچ منکری از او دیده نشد و در حال سجده وفات یافت. خوب چطور آدمی که به خاطر اعمال نظر در کلمات قرآن فهمیده که اینها وحی نیست چنین فرجامی پیدا می‌کند و این طور به قرآن معتقد می‌شود؟ لذا معلوم می‌شود که این سخن ادعای خود عبدالله در حین ارتدادش در مکه بوه است. آیا باید هر ادعایی را از مشرکان و مرتدان علیه پیامبر پذیرفت؟ لذا این ادعا بدون اختلاف مورد تکذیب تمام مفسران شیعه و سنی است و هرگز رسول خدا همچو اجازه‌ای را به کسی نداده است. ثالثاً: اگر همچو اجازه‌ای در کار بود نمی‌بایست به ابن ابی سرح اختصاص یابد لاجرم باید دیگرکاتبان قرآن هم از چنین حقی برخوردار باشند. در این صورت چگونه ممکن بود امروز این کتاب آسمانی بدون ذره‌ای اختلاف در دسترس ما باشد؟ و چگونه با این وصف باقی مسلمین به وحیانیت قرآن شک نکردند؟ و چگونه پیامبر برخلاف نص صریح قرآن که «لاتبدیل لکلمات‌الله» چنین اجازه‌ای می‌دادند؟

جالب این که این روایت که مولف ازروی ناچاری بدان استناد کرده از ابن اسحاق هفت واسطه دارد که در میان واسطه‌هاي اين روايت فردی به نام حکم ابن عبدالملک است که کثیری از علمای علم رجال اهل سنت مثل ابن معین، نسائی(محدث بزرگ)، یعقوب ابن شیبة، ابوداود و عبدالرحمن ابن خراش او را ضعیف و منکرالحدیث(راوی احادیث واهی) دانسته‌اند. و البته امثال این اخبار در حدّ علف پاره‌ای که غريقی به آن چنگ زند قوت دارند.

وی گفته فرتنا و قریبه دو کنیز به دستور پیامبر(ص) کشته شدند.

اولاً: طبق کتب سیره فقط یکی از آن دو کشته شد و دیگری مورد عفو قرار گرفت و مؤلف طبق عادت همیشگی خود دروغ گفته.

ثانیاً: قریبه کنیز ابن خطل بود ابن خطل اسلام آورد. پیامبر او را با مردی انصاری به مأموریت فرستاد او مرد انصاری را در خواب کشت و مرتد شد و به مکه فرار نمود دو کنیزش نیز با ترانه‌های مهیج و زشت در ملأعام علیه پیامبر و قرآن ترانه خوانده و مسخره می‌کردند با همة این تفاصیل این خبر قابل اعتماد نیست زیرا رسول گرامی اسلام زنی چون هند را که به مراتب از او بدتر بود بخشید هند بنت عتبه در جنگ احد با خواندن ترانه و زدن دف مشرکان را بر قتل رسول خدا ترغیب می‌کرد:

ما دختران طارقیم ـ بر فرشهای گرانبها راه می‌رویم

اگر بجنگید با شما هم آغوش می‌شویم

و اگر فرار کنید از شما جدا می‌گردیم

...

و هم او بود که وحشی غلام خود را به شرط آزادی او به قتل حمزه گماشت و بعداز قتل جگر حمزه را به دندان کشید و از گوشها و دماغهای بریده شهدای احد برای خود و کنیزانش گلوبند درست کرده بود، رسول خدا او را بخشیدند آن وقت چگونه در مورد آن دو کنیز اين شعله عفو و رحمت الهی کم فروغ شده است؟

جالب اين كه وي سخن عجیب ديگري هم گفته و آن اين كه هند بنت عتبه كشته شد در حاي كه وي همان همسر ابوسفيان است و بخشوده شدن او از اتفاقيات تاريخ اسلام است!

در مورد ساره کنیز عمروبن هاشم نیز آنچه در مورد آن دو کنیز آمد جریان دارد. ساره نیز با ترانه‌خوانی اسلام و قرآن و پیامبر را تمسخر می‌کرد و جالب این که در جنگ بدر که ترانه‌خوانی در مکه بخاطرعزاممنوع شد وی فقیر گردید و نزد پیامبر آمد و کمک خواست حضرت فرمود غنا (ترانه) تو را بی‌نیاز نمی‌کند؟ گفت الآن به خاطر عزا منع شده ام. حضرت شتری به او دادند ولی او بازهم به حال کفر برگشت و کار رشت خود را ادامه داد و در جنگ احد نیز همراه زنان ترانه‌خوان بر قتل رسول خدا ترغیب می کرد. نکته مهم این که به نقل کتب سیره وی نیز بخشیده شد و در زمان خلافت عمر مرد و مؤلف 23 سال با این افتراءآشکارثابت نموده که چه کسی درمبارزه باحق ازهروسیله ای استفاده میکند؟

جالب این است که در جنگ احد که ابودجانه با شمشیری که رسول خدا به او دادند می‌جنگید هند بنت عتبه را در حال ترانه‌خوانی و تحریک قوم دید براو تاخت و شمشیر را بالا برد تا دونیمش کند و هند از وحشت روی زمین نشست اما ابودجانه این کار را نکرد و برگشت و گفت شمشیر رسول خدا را برتر از آن دیدم که بر سر این بی‌مقدار فرود آورم.

اگر این روش شاگردان پیامبر باشد پس خود حضرت چه رفتار کریمانه‌ای داشته است؟

و عجیب‌تر این که رسول خدا(ص) هباربن اسود را هم بخشید این فرد موقع عزیمت زینب دختر رسول خدا از مکه او را تعقیب و با نیزه‌ای به محمل او زد و او را به زمین سرنگون ساخت و سقط جنین نمود و خود زینب نیز براثر این ضربه به مریضی لاعلاج گرفتار شد و چندی بعد براثر همان مریضی از دنیا رفت و جالب این است که رسول خدا(ص) همین فرد جنایتکار را هم عفو فرمود!

جای شگفتی است که دشمنان اسلام چه انسان بزرگی را مورد چه اتهامات ناجوانمردانه‌ای قرار داده اند و چگونه حقایق را قلب می‌کنند .

جالب اینکه آقای دشتی وقتی به اسوه‌های غربی خود میرسید تمام وحشی‌گری‌ها و چپاول‌های آنها در قرن اخیر را نادیده گرفته و آنها را ملل پیشرفته می‌نامد!

اما قصة اسیرابن رزّام (یا یسیر) که یهودی بوده و مؤلف برایش غصه خورده این بوده که یهودیان وی را برای ترور پیامبر راضی کردند خبر به رسول گرامی رسید و حضرت جهت علاج واقعه قبل از وقوع عبدالله ابن راوحه را به سوی وی فرستادند. عبدالله وی را با وعده‌ای راضی ساخت که نزد رسول خدا بیاید اما او در راه پشیمان شد و در وادی قرقره برای کشتن عبدالله و ترور وی به صورت ناگهانی اقدام کرد اما عبدالله که مرد جنگ بود توانست از جان خود دفاع و او را بکشد لاجرم دو گروه درگیر شدند و در جنگ هم به قول عامه حلوا پخش نمی‌کنند در این درگیری فقط یکی از یهودان زنده ماند. البته اسير ابن رزّام جهت ایجاد یک جنگ دیگر علیه رسول خدا(ص) مشغول تحریک طایفه غطفان نیز بود و نیز موسی ابن عقبه را به شهادت رسانده بود.

وی گفته پیامبر دستور قتل پیرمردی 120 ساله به نام ابوعفک را صرفاً به جرم متلکی صادر کرد! اما واقع اين است او علیه اسلام و پیامبر شعرهای مهیج و زشت می‌سرود و سعی در شوراندن مسلمین و سایر اعراب علیه پیامبر گرامی داشت و کفار را به جنگ علیه حضرت ترغیب می‌کرد و چون کلام فصیحی نیز داشت عنصری خطرناک بود که وجودش می‌توانست منشاء بروز جنگ خونین دیگری باشد همان طور که با تحریکات کعب اشرف جنگ احد و شهادت هفتاد نفر از یاران رسول خدا(ص) پیش آمد و با تحریکات شدید بنی‌النضیر که مورد عفو حضرت قرار گرفته بودند جنگ احزاب علیه اسلام صورت گرفت حال به حکم عقل آیا درست است که یک مفسد کینه‌توز زنده بماند و موجب جریانی مشابه گردد و آیا پیامبر اسلام حق نداشت از موجودیت مسلمین در جای خود دفاع نماید؟!

بسیاری از این وقایع بعداز جنگ احد بوده که به علت شکست مسلمین در اُحد، طوایف مشرک و یهود جرأت قتل و غارت و ترور مسلمین پیدا کردند. کشتن بیش از یکصد و بیست تن از مبلغان اسلام که همگی چهره‌های قوی فرهنگی و حافظ قرآن بودند و ترور نمایندگان پیامبر و ناامن کردن فضای زندگی مسلمانان و تحریک‌ها و دسیسه‌ها هیچ راهی جز اقدامات پیشگیرانه و تأدیب فتنه‌انگیزان پیش روی حضرت قرار نمی‌داد.

وی گفته عمروبن امیه ضمری که فردی شرور بوده توسط پیامبر مأمور کشتن ابوسفیان شد اما به وی دست نیافت و در برگشت دو بی‌گناه دیگر را کشت و برگشت. خودش گفته وقتی پیامبر مرا دید چنان بخندید که همه دندانهایش نمایان شد!

اولاً: اگر به قول او عمرو مردی شرور بوده چطور به نقل راویی که خود شرورش میشمارد اعتماد نموده آن را سند محکومیت پیامبر اسلام قرار می‌دهد؟

ثانیاً: علت فرستادن او توسط پیامبر این بود که ابوسفیان مرد عربی را محرمانه مأمور ترور حضرت کرد و وقتی آمد نیت خود را عملی سازد اتفاقات جالبی افتاد از جمله این که رسول خدا به او فرمودند که راست بگو که هستی و برای چه آمده‌ای تا راستی تو را نفع رساند و اگر دروغ بگويی من می‌دانم برای چه قصدی آمده‌ای. اعرابی (که از رفتار پیامبر شگفت‌زده بود) جریان را گفت و حضرت دستور داد او را نگه دارند. فردا احضارش نمود و فرمود آزادی می‌توانی بروی یا کاری بهتر از آن کنی گفت کار بهتر چیست؟ فرمود شهادت دهی که خدایی جز خدای یگانه نیست و من فرستادة اویم او نیز ایمان آورد و سپس گفت: ای محمد(ص) به خدا من از کسی نمی‌ترسیدم اما چون تو را دیدم هوشم از سر برفت آنگاه تو از قصد من که به هیچ کس نگفته بودم اطلاع داشتی و من فهمیدم که تو برحقی و ابوسفیان از حزب شیطان است. اینجا بود که رسول خدا عمروبن امیه را مأمور کرد ابوسفیان را به سزای نیت پلید خود برساند که البته این کار زشت فقط یکی از جرمهای کوچک ابوسفیان بوده است و با همه جنايات ابوسفيان حضرت در آخر كار او را هم بخشيدند!!

اما این که گفته وی در برگشت چند نفر بی‌گناه دیگر را کشته تنها به قاضی رفتن است زیرا عمرو سه نفر را در این مسیر کشت که ویژگی‌های زیر را داشتند:

1ـ فردی از قریش که از معاندان بود و اگر مخفیگاه آنان را می‌دید و امکان فرار می‌یافت گروه جستجوگر را که در همان نزدیکی بودند خبر می‌داد و اینها خود گرفتار و کشته می‌شدند و جان چند مسلمان فدای یک مشرک معاند شده اسرار مسلمین لو می‌رفت.

2ـ نفر دوم فردی بود که در برابر اینها به پیامبر اسلام توهین و او را هجو می‌کرد.

3ـ فرد سوم از نیروهای اعزامی قریش بود که به جاسوسی و تفحص در منطقه مشغول بودند که عمرو آنها را دعوت به تسلیم کرد اما یکی تسلیم نشد بلکه درگیر و کشته گردید و دیگری تسلیم شد و او هم وی را دست بسته نزد حضرت آورد.

اما این که گفته وقتی حضرت او را دید چنان خندید که دندان حضرت نمایان شد سخنی برخلاف مسلمات تاریخ است زیرا ازاخلاقهای مسلم حضرت این بوده که در تمام عمرش یک بار خنده صدادار کرد (و آن موقعی بود که زنی نسیبه نام در جنگ احد پیاده و بدون زره مرد مشرکی سواره و غرق زره و سلاح را که ضارب پسرش بود از پا درآورد) دیگر هیچ گاه حضرت خنده صدادار نکرد بلکه تبسم می‌فرمود. البته در مآخذ آمده که رسول خدا كه عمر را ديد خندید و بی‌تردید این تبسم در لحظه ورود بوده آن هم به خاطر خوشحالی از سلامت یافتن یاورش و قبل از شنیدن گزارش عملکرد او. اما وی گفته پیامبر چنان بخندید که دندانهای او نمایان شد تا خواننده تصور کند حضرت با شنیدن گزارش کارش خوشحال شده و قهقهه زده در حالی که قصه عکس این است.

یادآوری می‌کنیم تاریخ طبری که مؤلف 23 سال، جریان را از او نقل کرده معروف به کثرت نقل اسرائیلیات در میان محققان است و از جمله رجال نقل او سیف ابن عمرو است که به کذب و جعل شهرت دارد و افرادی مثل دکتر طه حسین، دکتر جواد علی محقق عراقی و محمود فردوس العزم و نیز علامه عسکری براین حقیقت تأکید کرده‌اند و البته امثال همین راوی دروغگو هم باب طبع معاندان اسلام هستند!

مؤلف گفته که ابوعزّه جمحی که در احد اسیر شده و پیامبر او را امان داده بود در مدینه زندگی می‌کرد به حضرت گفت مرا ببخش یا آزاد کن و حضرت بی‌درنگ به زبیر دستور داد گردنش را بزند!

قصّه این فرد این بود که وی در جنگ بدر اسیر شده بود و از رسول خدا درخواست کرد که بر او منت نهاده آزادش کند و حضرت نیز این درخواست را پذیرفت به شرط این که دیگر با مشرکین همدستی نکند و علیه او نجنگد او قبول کرد و آزاد شد اما عهد را شکست و با مشرکین همکاری و در جنگ احد نیز شرکت نمود که نتیجه‌اش زخمی عمیق بر پیکر مسلمین و خاندان پیامبر بود این آدم در لحظه اسارت مجدّد در جنگ اُحد با پررویی تمام این بار هم درخواست سابق (آزادی) را تکرار نمود رسول خدا(ص) به او فرمود «مؤمن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‌شود» و نیز فرمود رهایت نمی‌کنم که در مکه گونه‌های خود را بگیری (مسخره کنی) و بگویی دوبار محمد را فریب دادم.

و البته این از هنرهای مؤلف 23 سال است که در چند عبارت مختصر با مهارت چند حقیقت راقلب کند. وی گفته ابوغزه از اسرای بدر بوده و امان یافته و در مدینه زندگی می‌کرده است!

گویا وی انتظار داشته که رسول خدا در مقابل این همه جنایت از یهود و مشرکین همه جنایتکاران را ببخشد تا تعدادی هم که اندکی دلهره داشتند ترسشان ریخته و دستشان برای قتل عام هر مسلمانی باز شود و در مقابل ربودن اصحابش و اعدام آنها در مکه و اقدامهای متعدد برای ترور خود حضرت و نقشه یهود برای نفوذ به شهر و ربودن نوامیس مسلمین و فرزندان آنها یا قتل عام مردم مدینه و سرودن شعرهای زشت عیه اسلام و قرآن و پیامبر و کشتن مبلغان قرآن و نمایندگان رسول گرامی و تشکیل حلقه‌های توطئه جهت براندازی اسلام و مسلمين، حضرت در مقابل اینها دستی هم به سر جنایتکاران کشیده با هدیه و بدرقه آزادشان کند! آیا در این صورت دیگر اثری از اسلام و حتی پیامبر و نسلش باقی می‌ماند؟

یهودیانی که اعتقادشان در مواجهه با مسلمانان این بود که در تورات آمده:

«هنگامی که به قصد نبرد آهنگ شهری نمودی نخست آنها را به صلح دعوت نما و اگر آنها از در جنگ وارد شدند شهر را محاصره کن و همین که بر شهر مسلط گشتی همه مردان را از دم تیغ بگذران ولی زنها و کودکان و حیوانات و هرچه در شهر موجود است را برای خود به عنوان غنیمت بردار».

آیا پیامبر می‌توانست در مقابل همچو قوم خطرناکی که اعتقادشان چنین بوده و با تحریک مشرکان جنگهای خونین علیه مسلمین به راه انداختند و نیز در مقابل مشرکانی که از اینها هم بی‌رحم‌تر بودند راه مسامحه را پیش بگیرد و در این صورت آیا این کار بزرگترین جفا در حق اصحاب و حتی خانواده خودش نبود؟ و آیا دیگر اسلام و مسلمانی به جا می‌ماند؟!

اما خبر سویلم:

عده‌ای از منافقان در خانه‌اش اجتماع کرده بودند و جهت بازداشتن مردم از جنگ تبوک و همراهی با پیامبر اسلام توطئه می‌چیدند. حضرت امر فرمود که طلحه ابن عبیدالله خانه را آتش زند و او چنین کرد منافقان همه از دیوار فرار کردند فقط پای ضحاک ابن خلیفه هنگام جستن از دیوار شکست. اما مؤلف 23 سال مدعی شده که فقط یکی توانست فرار کند (یعنی همه کشته شدند) و این خیانتی آشکار درتحریف تاریخ است.

* دو نکته:

1ـ در آن زمان مثل امروز مواد آتش‌زا در دسترس نبوده و این طور نبوده است که بشود در چند لحظه خانه‌ای را طعمه حریق ساخت این کار معمولاً با آتش زدن درب خانه صورت می‌گرفته و جنبه ایجاد ترس در منافقین داشته کما این که همین شد.

2ـ مؤلف گفته پیامبر با رومیان جنگ به راه انداخت و هر عاقلی می‌داند در فصل تابستان آن هم در عربستان کسی هوس حمله به یک ارتش چند صدهزار نفری نمی‌کند بلکه به شهادت تاریخ بلاخلاف خبر صف‌آرایی و تعرض رومیان به پیامبر رسید و حضرت به جهت دفاع لشکری آراست و چون هم محصولات رسیده بودند و هم هوا بسیار داغ بود و هم مسیر سخت و طولانی و دشمن بسیار قوی بسیاری از مسلمین تمایلی به رفتن نداشتند منافقین هم این فرصت را مغتنم شمرده سعی کردند لشکر اسلام را متفرق کنند تا لشکر دشمن راحت به سرزمین‌های اسلامی دسترسی پیدا کرده نهایتاً کار مسلمین را بسازد و مسلمین در این غزوه آنقدر اذیت شدند که آن را جیش العسره (ارتش سختی) نامیدند و نیز در همین نبرد منافقان قصد ترور پیامبر را داشتند و انصافاً این که پیامبر فقط به برهم زدن جلسه آنها اکتفا کرد و بعداز فرار آنها را تعقیب نکرد کرامتی است که در هیچ جای دنیا مانندش پیدا نمی‌شود چرا که امروز در عصر دموکراسی و ادعای آزادی کمتر از این حرکات نیز معارضت با امنیت ملّی تلقی شده و در تمام کشورهای جهان مشمول اشد مجازات است که اشد مجازات در اکثریت قاطع کشورهای جهان اعدام و در معدودی حبس ابد می‌باشد.

مؤلف در ادعای دیگرش گفته که پیامبر اسلام به اصحابش فرمود که هرکدام از مردان یهودی را دیدید او را بکشید؟ محیصه ابن مسعود از جا جست و تاجری یهودی را کشت و هیچ کس هم او را جز برادر قاتل ملامت نکرد!

مستند این مدعاروایتی درنهایت ضعف است هم ازجهت سندوهم ازجهت متن وبرای آن دلایل متعددی وجود دارد از جمله:

اولاً: خبر را ابن اسحاق با ذکر سندی که فردی مجهول در آن است نقل کرده لذا خبر ضعیف و از نوع اخبار مجهول محسوب است.

ثانیاً: جالب است که راوی این خبر برده‌ای ناشناخته از قوم بنی حارثه است که وی از دختر محیصه و او از پدرش نقل کرده است (راوی خود جناب قاتل است)!

ثالثاً: اگر پیامبر(ص) چنین دستوری داده بود با توجه به این که یهودان در دسترس مسلمین بودند باید یک یهودی‌کشی گسترده‌ای به راه می‌افتاد و اصلاً این حرف صدور اعدام حکم دسته جمعی مردان یهود است لاجرم نبایستی یهودیی زنده می‌ماند در حالی که از قطعیات تاریخ این بوده که یهود تا آخر عمر پیامبر در اطراف مدینه زندگی می‌کردند و با مسلمین روابط تجاری داشتند و یهود خیبر بعداز آن همه جنگ‌افروزی بعداز شکست و تسلیم امان داده شده و حتی زمینهای مزروعی آنان نیز در اختیارشان ماند و آیات عفو از بدیهای یهود مثل آیه «فاعف عنهم واصفح» (آنها را عفو کن و درگذر) در آخرین روزهای عمر پیامبر یعنی در اوج قدرت او و اوج ذلت یهود نازل شده است و این حقایق قطعی چگونه با ادعاهای مؤلف جور می‌آید؟

لذا وقتی این اخبار بی‌سند و بی‌اساس در مقابل مسلمات سیره نبوی قرار می‌گیرند جز عنوان جعل و کذب عنوان دیگری را برنمی‌تابند و از آن جمله است بسیاری از حرفهای بی‌اساسی که مستند مؤلف 23 سال در این کتاب خاصه در این قسمت قرارگرفته است.

نکته جالب این است که هرکس را که امکان داشته دستاویزی برای سخنان مؤلف 23 سال باشد فردی روشنفکر و دارای کمال معرفی شده وهرکس این ویژگی را نداشته و طرفدار خاندان نبوت بوده است ازسوی وی مورد طعن و ناسزا قرار گرفته است از جمله وی ابوالعلاء را شاعر بزرگ عرب فیلسوف و روشنفکر جهان نامیده در حالی که ادیبان زبان عرب هرگز ابوالعلاء را در شمار شعرای رسمی و معروف به حساب نمی‌آورند بله گاهی ابیاتی می‌سروده است و نیز هیچ فیلسوفی از فلاسفه اسلامی ابوالعلاء را در عداد فلاسفه و حکماء طراز اول و صاحب‌نظر به حساب نیاورده و در هیچ کتاب فلسفه اسلامی نشانی از آراء وی دیده نمی‌شود و حتی در جهان عرب نیز ابوالعلاء از خوشفکران دست اول محسوب نیست چه رسد به روشنفکر جهانی! بله وي مردي اديب و مؤمن به اسلام و اهل علم بوده است.

جالبتر این که وی عمر را مردی روشنفکر معرفی نموده است در حالی که شغل وی قبل از اسلام چوبداری (خریدوفروش دام) بوده وی نیز مثل سایر عرب امی (درس نخوانده) و فقط چند سالی در خدمت رسول گرامی اسلام بوده است و مرحوم علامه امینی در الغدیر در باب «نوادر الاثر فی علم عمر» یکصد مورد را از منابع خوداهل سنت نقل کرده که وی حتی به احکام شرعی نیز تسلط کامل نداشته است

 از این حرفها مضحک‌ تر تخطئه علی(ع) و ایراد بر آن حضرت و دادن نسبت‌های ناروا به ایشان است در حالی که:

ـ علی در میان اصحاب بلاغت به امیرالفصحاء معروف است.

ـ حاجظ عالم فرزانه اهل سنت گفته «علی سه جمله حکیمانه فرمود که با آن چشم بلاغت را از حدقه درآورده است....»!

ـ عمر بارها گفت «اگر علی نبود عمر هلاک می‌شد» که چهل مورد آن را اهل سنت خود نقل کرده‌اند و نیز گفت «در هیچ مشکلی قرار نگرفتم مگر این که علی به دادم رسید».

ـ و علی ابرمردی که حتی غیر پیروانش نیز او را به عظمت ستوده و در تعظیم شخصیت بی‌مانندش کتابها نوشته‌اند.

ـ و او کسی است که نهج‌البلاغه‌اش خورشید بي‌بديل آسمان بلاغت و چون آفتابی است که خود سند گویای خود است و چون خاری در چشم حسودان و معاندان نشسته و بسیاری از عالمان اهل سنت (از جمله ابن ابی‌الحدید در طی ده سال) شرحها برآن نوشته‌اند.

و به راستی که حق ستیزی آتشی است که گرفتارانِ آن در این دنیا هم در آن غوطه‌ورند «لهم فیها زفیر و شهیق خالدین فیها ما دامت السموات والارض».

از هنرهای نویسنده 23 سال این است که نه تنها در کتمان کرامتهای نبوی تبحرداشته بلکه در بد جلوه دادن بهترین زیباییهای اخلاق و حلم و گذشت رسول خدا(ص) نیز خبره بوده است.

من جمله ازسخنان وی حرفهایی است که در مورد عبدالله ابی رئیس منافقان مدینه آورده است همان کسی که دائم رسول خدا را آزار می‌داد و همان فردی که تهمت فحشاء به همسر رسول خدا زده آن را در شهر پخش نمود اما هرگز کوچکترین مجازاتی از سوی پیامبر ندید نه او و نه سایر سران منافقان مثل جلاس ابن سوید و امثالهم تا جایی که پسرش حاضر شد پدر خود را بکشد اما رسول خدا فرمود رهایش کنید.

عبدالله ابی منفورترین فرد مدینه بود و حتی اعضای خانواده‌اش حاضر به حمایت او نبودند.

لکن نویسنده وانمود کرده که چون پیامبر دید در مورد وی مسلمانها دو دسته شده‌اند از کشتن وی صرف نظر نمود و آیة 88 سوره نساء را شاهد قول خود آورده است که مسلمانها دو دسته شدند عده‌ای موافق و عده‌ای مخالف بودند و پیامبر(ص) نتوانست او را بکشد و نجات یافت!

 اگر به تفاسیر شیعه و سنی مراجعه کنید مفسران شیعه و سنی چنین شأن نزولی را ذکر نکرده و آیه را مربوط به عبدالله ابی ندانسته‌اند در تفاسیر امعتبرهل سنت پنج احتمال برای شأن نزول آیه آمده و در تفاسیر شیعه دو وجه اما هیچ نشانی و اسمی از عبدالله ابی وجود ندارد! (رجوع کنید به المیزان، ج5، ص58، ذیل آیه بحثِ روایتی و مجمع البیان ج3، ذیل آیه و تفسیر ابن ابی حاتم، ج4، ذیل آیه 88 نساء).

برای خواننده محترم بارها اثبات کردیم که عده ای از مستشرقان غربی که علم مخالفت بااسلام رابرافراشته اندونیزمریدان ونسخه برداران از اقاویل آنها جز دروغ و ترجمه و تفسیرهای غلط و اسرائیلیات و روایات ضعیف و متروک دستاویزی نداشته تا علیه رسول گرامی اسلام به مخاطب خود تحویل دهند. پیامبری که سرسخت‌ترین دشمنانش را می‌بخشید، هند، جونده جگر عمویش حمزه که از اعضاء بدن حمزه و دیگر یارانش گلوبندی برای خود و کنیزانش درست کرده بود را بخشید و غلام حبشی سیاه یعنی وحشی که قاتل عمویش بود را عفو کرد و حتی از 9جنایتکاری که در مکه حکم اعدامشان را صادر کرده بود اکثر آنها را هم بخشید از جمله هبارابن اسود که با زدن نیزه به محمل زینب دختر باردار پیامبر باعث افتادن او و سقط جنین و بعد از آن مرگ او شد را عفو نمود و حتی عده‌ای از اصحاب که هبار را به خاطر این عمل زشت سبّ و دشنام می‌دادند از دشنام او نهی فرمود و پیامبری که اهل مکه را بعداز آن همه ناجوانمردی و کشتن یاران و اهل بیتش در روز فتح بخشید و حتی در غنایم شریک ساخت و به همین سبب بعضی از یارانش آشفته و معترض شدند، خشن و خونریز جلوه دادن همچو انسانی کار کسی نیست جز افرادی که وجدان و انصاف راارزش تلقی نمی کنند.

ای کاش امثال مؤلف 23 سال حداقل به اندازه مستشرقان غربی انصاف می دادند که یک بُعد از مثلث پیروزی اسلام را اخلاق کریمه رسول مکرم اسلام دانسته‌اند و ما سخنان جمعي از آنان را در مبحث «جوابية: محمد بشر است» قبلاً بيان كرديم.

و نیز قبلاً گفتار محقق انگليسي [جرج برنارد شاو] را بیان داشتیم که می‌گوید:

«... من شريعت محمد(ص) را عميقاً تحت بررسي قرار داده با موشكافي در آن تأمّل نمودم نظرم اين است كه در ميان اديان جهان، اسلام از عوامل بغض و كينه دور است...»

پیامبری که اسیران جنگ بدر را که برای نابودیش آمده بودند ابتدا با فدیه آزاد کرد و آنان که فدیه نداشتند ولی سواد داشتند را پس از باسواد کردن ده مسلمان آزاد نمود (و جالب است که در تاریخ اسلام آمده این معلمان اسیر گاه بچه‌ها را در کلاس درس تنبیه می‌کردند (کتک می‌زدند) ولی مسلمین به خاطر حرمتی که برای علم و معلم قائل بودند تحمل می‌نمودند!) و مابقی اسراء را که نه مالی داشتند نه علمی مجاناً آزاد نمود و در نقل‌های پی‌درپی و گوناگون این حقیقت مسجل شده که به خاطر سفارش پیامبر، اصحابِ حضرت شکم اسیران را قبل از خود سیر می‌کردند و گاه خود گرسنه می‌ماندند. به عنوان نمونه ابوعزیز یکی از اسرای مشرکین که در جنگ بدر پرچمدار سپاه کفر بود می‌گوید: «وقتی ناهار و شام سپاه اسلام را می‌دادند از سهمیه خود نان را به ما داده و خود خرما می‌خوردند. اگر در دست یکی از مردان مسلمان نانی بود و بر من عبور می‌کرد به من می‌داد و چون من رد می‌کردم به اسیر بعدی می‌بخشید زیرا پیامبر مدام به رعایت اسیران سفارش کرده بود!!

از جملة توصیه‌های حضرت به سپاه اسلام این بود «... لاتغلّوا ولا تغدرو ولا تمثلوا ولاتقتلوا ولیداً» خیانت روا مدارید ناجوانمردی ننمایید. اعضای کشتگان را نبرّید، خردسالی را نکشید.

و نیز هرگاه افرادی را به مأموریت می‌فرستاد می‌فرمود: «بشارت دهید نه نفرت و آسان بگیرید و سخت گیر نباشید».

و نیز ابن عباس نقل کرده که به سپاه اسلام موقع عزیمت به جهاد توصیه می‌فرمود: «ناجوانمردی نکنید و خیانت نورزید، اعضای کشتگان را جدا ننماید»

و این شاگرد مکتب رسول خدا(ص) علی(ع) است که وقتی شنید سپاهش به سپاه معاويه دشنام می‌دهند ناراحت شد و فرمود: «دوست ندارم شما را دشنام دهنده ببینم... بلکه دعاکنید که خدایا خونهای ما و آنها را از ریختن حفظ کن...».

و نیز به سپاهش توصیه فرمود: «وقتی به خواست خدا دشمن شکست خورد فرد فراری از دشمن را نکشید و فرد ناتوان را آسیب نزنید و مجروح را به قتل نرسانید زنان را با اذیت ناراحت نکنید حتی اگر به شما و رؤسای شما دشنام دهند!...».وطبعاخود حضرت درصدرروسابود ومورددشنام واقع می شد

پیامبری که شاگردش علی چنین باشد خود چگونه است؟ آیا اینها ویژگی‌های حکومت جائر و زورگو است؟

جالب است که آقای بهرام چوبینه مقدمه نویس کتاب که ازسبک نوشتارش بهایی بودنش ظهور دارد. مشت مرادش آقای دشتی را باز و اعتراف کرده که مؤلف 23 سال از شیفتگان سردار سپه (رضاخان) بوده و با وی روابط صمیمی داشته. لاجرم مؤلف 23 سال که از پیامبر اسلام جز کشتن و بستن چیزی ندیده! لابد تمام عفو و محبت را در وجود رضاخان میرپنج دیده و از همین رو شیفته او و خاندان مهربانش شده بود كه آزارشان به موري هم نرسيده ولی با پیامبر اسلام به خاطر خشونتش دشمن گرديده است!

وقتی ابوالعاص که داماد رسول خدا بود اسیر شد دختر پیامبر که در مکه بود برای آزادی شوهرش گلوبندی را فدیه فرستاد که مال مادرش خدیجه بود چون چشم رسول گرامی به گلوبند همسر وفادارش خدیجه افتاد اشک در چشمانش حلقه زد و حالش منقلب گردید سپس به اصحاب خود فرمود که این گلوبند متعلق به شماست اگر اجازه دهید آن را برگردانم و ابوالعاص را مجاناً آزاد سازم و اگر خواهید با سایر غنایم بین خود تقسیم کنید!!

پیامبری که در اوج قدرت حتی هنگامی که تمام عربستان و یمن تحت سیطره او درآمد شعارش این بود که الفقر فخری (افتخار من فقر است) و زندگی فقیرانه‌ای داشت و حاضر نبود که هیچ کس بار زندگی او را به دوش کشد و می‌فرمود: «نفرین باد بر کسی که بارش را روی دوش دیگران بیاندازد».

آیا این انسان بزرگ منش و بی‌مانند چنان است که مؤلف 23 سال معرفی کرده؟ چگونه رسول مکرم اسلام مردم را به زور شمشیر مسلمان می‌کرد که مسیحیان نجران جرأت به خود دادند که بعداز فتح مکه و در اوج قدرت اسلام جلو مسلمین برای نابودی پیامبر و عزیزانش دعا کنند (مباهله) و حضرت این پیشنها را پذیرفت و کسی حتی یک سیلی هم به آنها نزد ودرقلمرو حاکمیت اسلام زندگی میکردند؟!

چگونه ادعای زوری بودن اسلام درست است که رسول خدا هیچ اسیری را از اسیران بدر را به شرط اسلام آزاد نکرد حتی دامادش ابوالعاص را؟ بلکه به او گوشزد فرمود که طبق دستور خدا زن مسلمان نمی‌تواند همسر کافر باشد و دختر من مسلمان است و اگر بخواهی به آیین خود بمانی به شرط این که دخترم را به مدینه برگردانی تو را رها می‌کنم و او حاضر به اسلام نشده و شرط دوم را پذیرفت و بدان عمل کرد.

گاندی رهبربزرگ هند میگوید:

«این شمشیرنبودکه درآن روزهامردم زیادی راتسلیم اسلام کرد»

وکارن آرمسترانگ محقق اتریشی میگوید:

«لغت اسلام که به معنای تسلیم بودن دربرابرخداوند است ازریشه سلام به معنی صلح گرفته شده است.محمدمردجهادبودولی یک صلح طلب واقعی هم بود.زیراجان واعتقاد نزدیکترین یاران خودرادرجریان صلح بامکه گروگذاشت تااین اتحاد بدون خونریزی بانجام رسد.اوبجای خونریزی وقتل عام درفکرمذاکره وصلح بود...نبایداجازه دادمتعصبین خیره سرباتحریف زندگی پیامبر(اسلام)بنفع خودازآن سوء استفاده کنند.»

البته مؤلف، رمانهای دیگری هم پرداخته که ارزش جواب دادن ندارد و همین مقدار برای اثبات نادرستی ادعاهای او کافی است. آری این حقیقتی مسلم و محتوم است که «جاءالحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقاً» سران کفر و شرک که در غرب نشسته و برای خاموش کردن شعله‌های خدایی اسلام عده ای قلم بدست گماشته امثال رشدی که ازمنطق ، فحاشی رابلدند جلو می‌فرستند تا با قلم مسموم خود با اسلام بستیزند کارشان مانند این است که لشکر خفاش را به جنگ خورشید فرستاده‌اند اینها بدانند که جعل و نشر اکاذیب و تحریف و افسانه‌سرایی و عوام‌فریبی و اغوای افکار عمومی و توهین‌های ناروا به خاتم انبیاء و اشرف مخلوقات، تنها اثرش تسریع در رسوایی و نابودی خود آنهاست واین سنت لا یتغیرالهی است. و جز مردم محروم ازخرد چه گروهی قصد مبارزه با اراده و قضای الهی را می‌نمایند؟! و به زودی شعله‌های اسلام بنیان آنها را خواهد سوخت.

«بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق و لکم الویل مما تصفون»

بلكه حق را بر (صف) باطل خواهيم زد تا دماغش را به خاك (ذلت) بمالد و بنا گاه باطل زائل گردد و واي بر شما (تبهكاران مشرك) از آنچه مي‌سُراييد.

ادامه دارد....

منبع : یزدفردا