پاسخ استاد به کتاب 23 سال منتسب به علی دشتی - 4 - جوابیه قسمت رسالت
در مبحث [رسالت] نیز تناقضات فراوانی در نوشتار نویسنده به چشم میخورد.
در ابتدای بحث از محققان غربی شكایت كرده كه چرا موسي و عيسي را مأمور خدا میدانند و محمّد(ص) را نه(ص60) و بدین نحوتظاهربه اعتقاددینی نموده اما در دو صفحه بعد نسیانا مدعي شده كه مصلحان اقوام سامی ادعای پيامبری كردها ند وی میگوید:
«در اقوام سامی پيوسته مصلحان به صورت پيامبر درآمدهاند يعنی خود را مبعوث از طرف خداوند گفتهاند موسي به كوه طور رفته الواح نازل كرده!! و قوانینی در اصلاح شئون بنیاسرائيل وضع كرده است ... در اواخر قرن ششم میلادی مردی به نام محمد در حجاز قیام كرده و ندای اصلاح در داده است. چه تفاوتی میان اووموسي و عيسي هست؟»!!
در عبارت وی دقت كنید:
ابتدا مدعي میشود موسي الواح و شریعت خود را خود وضع كرده در حالی كه به نص صریح صدها آیه قرآن از سوی خدا نازل شده و سپس میگوید بین عيسي و موسي و محمد فرقی نیست!
در بحثهای سابق نیز بارها روش نویسنده را كه با مخاطب رو راست نیست بیان و ثابت كردیم علیرغم تظاهربه مسلمانی اعتقادی به قرآن و نبوت محمد(ص) ندارد.
وی در ابتدای مبحث ابوالعلاء معری را منكر اصل نبوت میداند.ماقبلادرجواب او جملاتی از این دانشمند اسلامی را ذكركردیم.
ابوالعلاء ادیبی هوشمند واز ارادتمندان مرحوم سيدمرتضي بود و حضور در محضر وی را مغتنم شمرده و در شعری حضور خود در مجلس شریف مرتضي را چنین ترسيم میكند:
ای سؤالكننده از من در مورد وی ـ بدان كه او مردی است دور از هر ننگی ـ چون بنگرمش انسانها را در مردی خلاصه بینم ـ و يا روزگار را در لحظه ای و جهان را در خانه ای!
آری وی این اندازه سيدمرتضي را عظيم و ارزشمند میداند. استاد رافعي از صاحبنظران علوم قرآن جملاتی از ابوالعلاء را نقل نموده كه گفتهاند ابوالعلاء این جملات را در مقابل قرآن آورده و سپس میگوید این تهمتی ناروا بر وی است زيرا ابوالعلاء کسی است كه كتابی در اثبات اعجاز قرآن نگاشته است. از كلام وی است كه در مورد عظمت بیانی قرآن نگاشته است:
«ملحد و مؤمن و منحرف و راه يافته به حق قبول دارند كه این كتابی كه محمد(ص) آورده با معجزهاش همه را شگفتزده ساخته است.»
و به راستی بی پروایی هم حدی دارد لابد اگر این نویسنده احتمال باور عده ای میداد حتماً ادعا میكرد امام حسين و امام جعفرصادق علیهماالسلام نیز منكر اصل رسالت بودهاند!
درجواب بحثهای:تولدقهرمان.اعجازقرآن.وجهش بسوی قدرتِ نیزجواب سخنان وی درمورد ابوالعلاءراداده ایم.
از تاكتیكهای وی آن است كه سعي میكند با طرح سؤالاتی كه معمولاً خوانندگان جواب آنها را نمیدانند حقایق مورد سؤال را به گودال انكار فروافكند و ما در مباحث قبل راجع به این روش نویسنده مفصلاً صحبت كردیم.
در آنجا گفتیم نسبت علم ما به حقایق جهان نسبت قطره به اقیانوس هم نیست و اگر این روش درستی باشد باید همه ی حقایق ناشناخته را انكار كرد آن هم با استناد به جهل خود!
امیرمؤمنان علی(ع) فرمود: [اگر در فردی خصلت زيبایی دیدید منتظر خصلتهای زيبای دیگر در او هم باشید].
به نظر میرسد عكس این قضيه هم صادق است اگر در فردی منش بدی دیدید منتظرنظایرش هم باشید.
نویسنده ی مذكور در این مقال ضمن این كه كوشیده اثبات كند خداوند هيچ پيامبری نفرستاده است و مصلحان قوم سامی به دروغ ادعای پيامبری میكردهاند (پناه به خدا) جبری مسلك بودن خود را هم عيان وویژگی دیگری ازخودراعیان ساخته است.چه این كه جبری مسلكان معتقدند هر بدی که كردند خدا مجبورشان كرده و به همین جهت هر دلشان خواست میكنند وقتی به آنها اعتراض میكنی جواب میدهند همه ی افعال فعل خداست و همان طور عمل میكنیم كه خدا مجبورمان كرده گناه ما چيست؟!!
درست همین حرف را نویسنده بیان كرده وی میگوید: «... همان طور كه اراده ی آدمی در رنگ چشم و شكل بینی و کیفیت حركت قلب، بلندی كوتاهي قامت، قوه ی دید يا ضعف كلیه ی او كمترین اثری ندارد، در کیفیت ترکیب مغز و اعصاب و تمایل درونی خود نیز دسترسي ندارد...»
سپس میافزاید: «ایا ارسال رسل برای این است كه این طبایع را تغییر دهد مگر با موعظه ممكن است سياهپوستی را سفید كرد تا بتوان طبع مایل به شر را مبدل به طبع مایل به خير ساخت؟»!
نویسنده در این نوشتار جبری مسلك بودن خودش را به صراحت بیان و نقش تربیت را به كلی منكر شده و مثل این دانسته كه کسی بخواهد با موعظه كردن سياه پوستی را سفیدپوست كند!
اولین حرف ما به این ایرادها این است: اگر کسی نمیتواند روی دیگری اثر بگذارد و هركس طبق طبیعت درونی خود عمل میكند و موعظه و استدلال هيچ تأثيری ندارد چراخودش برای این كه فكر مردم را مطابق اعتقادات خودكند قلم به دست گرفته و اینقدر برای نوشتن این مغالطات زحمت كشیده است مگر او با نوشتن این كتاب چه قصدی داشته جز این كه خط مشی و اعتقاد عده ای را تغییر دهد؟!
اگر کسی به همسر نویسنده دشنام میداد ایا وی حاضر بود بگوید تو طبق خواست خدا و طبیعتی كه او به تو داده رفتار كردی و من از تو گله ای ندارم؟! اگر کسی سنگ بسرش میزد حاضر بود ضارب را با کسی كه گُل به سر وی زده برابر بداند و به اولی بگوید تو تقصيری نداری و به دومی هم بگوید تو هم هنری نكردی این كار خدا بود؟!
آری درست است كه این خداست كه گمراه و هدایت میكند و اصلاً كدام فعل در نظام هستی است كه فعل او نباشد و كدام کاری است كه با قدرت مستقل از او انجام گیرد؟ هركس غير از این بگوید مشرك در ذات است!!
امّا ایا این به معنای جبر است؟
ـ قدرت از آن خداست اما جهت دادن آن در اختیار ماست و این دو با هم تعارض ندارند.
ـ اگر کسی در زمستانی سرد با شلنگ آب شما را خيس كرد و در جواب اعتراض شما گفت نیروی این آب مربوط به سازمان آب است، غلط گفته يا نتیجه ی غلط از حرفی درست گرفته است؟
اگر مدیر به مستخدم اداره اش بگوید چرا این همه چراغ در شب گذشته روشن مانده و وی بگوید این روشنی معلول قدرت مولّدهای برق بوده و لذا سازمان برق مقصر است حرفی منطقی است؟
در مورد اول میگوییم بله قدرت آب مال سازمان آب است اما تو میتوانستی روی شلنگ را به سمت باغچه بگیری و در جواب فرد دوم میگوییم درست است كه قدرت این برق از مولّدهای برق بود اما كلید در اختیار تو بود!
همین طور است كه افعال ما از قدرت خدا وجود می یابد اما كلید اختیار برای جهت دادن آنها در دست ماست و این حقیقت به ضرورت وجدان روشن است و حتی جبریهاخودشان به این امر باور درونی دارند چون اگر سنگی به سر آنها بزنی نمیگویند خواست خدا بود بلكه در پي اعتراض و انتقام برمیایند.
لذا درست است كه قرآن میفرماید كه هركه را خدا میخواهد گمراه و هركه را خدا میخواهد هدایت میكند.
خوب بحث این است كه این خواست خدا مثل آدمها بی دلیل و از روی هوی و هوس است يا از روی حكمت؟ اگر کسی بگوید كه از روی هوس است خدا را مغلوب هوس دانسته كه هرچه هوس او دستور میدهد انجام میدهد مثل آدمهای بی عقل (نعوذبالله) و این باطل است. و اگر بگوید حساب و حكمت دارد اعتراف كرده گمراه كردن و هدایت كردن خدا دلیل عقلانی دارد و قرآن هم بارها بیان نموده است.
توضيح این كه گمراه كردن (اضلال) توسط خدا ابتدایی نیست بلكه بعداز عمل بنده و به عنوان مجازات است.
قرآن كریم میفرماید: [وما دلها و دیدههای اینها را دگرگون (و بیخاصيت) میكنیم زيرا هنگامی كه بار اول (هدایت به آنها عرضه شد) ایمان نیاوردند](انعام، 110)
و نیز میفرماید: [و خدا به واسطه قرآن جز نافرمانان را گمراه نمیكند] (بقره،26)
و نیز میفرماید: [و خدا ستمگران را گمراه میكند] (ابراهيم،27)
از این آیات معلوم است كه گمراه كردن خدا مجازات ردّ هدایت از روی عناد، ظلم و نافرمانی است نه اینكه در ابتدا کسی را بیگناه گمراه كند.
و در مورد هدایت میفرماید: [آنها (اصحاب كهف) جوانهایی بودند كه ایمان آوردند ما نیز برایمان آنها افزودیم]. (كهف، 13)
ایمان اول همگانی است كه حتی خدا فرعون را هم از آن محروم نكرد اما ایمان دوم پاداش كسانی است كه هدایت اول را بپذيرند.
و نیزمیفرماید: [و خدا بر هدایت كسانی كه هدایت (اول) الهی را پذيرفتند میافزاید] (مریم،76)
و نیز میفرماید: [خدا كسانی كه هدایت قبول كردند را هدایت دیگری كرده و به آنها تقوا میدهد] (محمد، 17)
از این آیات معلوم میشود مراد حقیقی و روشن از آیاتی كه مؤلف كتاب مزبور نقل كرده چيست ولی وی به هر بیانی متوسل شده تا شاید بتواند مأموریت خود را كه سدّ راه سعادت بندگان خداست به خوبی به انجام رساند و چه بسا كه با اعتقاد جبری خود گناهي نیز برای خویش قائل نبوده زيرا طبق بیان خودش هدایت و اضلال كار خداست لاجرم دراین عمل خودرابی تقصیرمی دانسته است.
از نتایج اعتقاد جبری انكار رسالت جمیع انبیاست همان طور كه نویسنده مزبور مبحث رسالت را برای همین غرض آورده است زيرا طبق اعتقاد جبریها انسانهای بد يا خوب در فعل خودمختار نیستند و مجبورند به اراده خدا بد يا خوب باشند بنابراین نصيحت و موعظه هيچ تأثيری ندارد (همانطور كه مؤلف23سال تصریح كرده).
توضیح این که اگر خدا کسی را مجبوربه كار بد كند و بعد پيامبری بفرستد تا او را نصحیت كند كه بد نكن این كار لغو است پس کسی که جبری است باید رسالت انبیاء را نیز از بیخ و بن انكارو همه را طُرّاً مدعي رسالت بخواند لذا امیرمؤمنان(ع) در جواب فردی كه گمان كرد كارهای خوبش از روی جبر بوده فرمودند: «خداوند پيامبران را به بازي نفرستاده و كتب آسمانی را بیهوده نازل نكرده (تا دستوراتی بدهند كه مردم مجبور قدرت عمل به آنها را ندارند) و آسمانها و زمین و مابین آنها را به باطل نیافریده این گمان كافران است پس وای بر كافران از دوزخ».
جالبتر این كه آقای مولف وقتی با زرق و برق جوامع غربی مواجه شده (چندخط بعد) به كلی از سِلك جبریها خارج و از بیخ اختیاری شده و گفته:
«در اقوام اولیه يا اقوام وحشی كنونی این معتقدات آلوده به اوهام و خرافات است و در ملل راقیه (پيشرفته) در پرتو فكر دانشمندان و بزرگان، اندیشه ی دیانت به صورت تعالیم اخلاقی و نظامات اجتماعي درآمده است كه بالمآل آنها را از حالت توحش درآورده و به ایجاد نظم و عدالت و آسایش زندگانی رهبری كرده است»!
این هم از نوع يك بام و دو هواست!دردیدگاه مولف23سال وقتی نوبت پيامبران الهی است قوانین و تعالیم آنها بیفایده است و مثل این است كه بخواهي با موعظه سياه را سفیدكنی اما وقتی نوبت به كشورهای غربی میرسد تعالیم اخلاقی و نظامات اجتماعي آنها میتواند مردم را از حالت توحش درآورده و به ایجاد نظم و رفاه و... رهبری كند!.
وی برای این كه بتواندوحی آسمانی را تكذيب كند يكبار وحی را معلول نبوغ حضرت دانسته و بار دیگر گفته: «چه محظور عقلی در راه امكان پيدا شدن افرادی هست كه در كنه روح خود به هستی مطلق اندیشیده و از فرط تفكر كم كم چيزي حس كرده و رفته رفته نوعي كشف، نوعي اشراق باطنی و نوعي الهام به آنان دست داده باشد و آنها را به هدایت و ارشاد دیگران برانگیزد؟»
مراد وی همان طور كه در عبارت بعدی هم آمده این است كه آنچه محمد(ص) فرموده حاصل يك ریاضت روحی است و آنچه را گفته از این سير درونی به دست آورده و وحی و جبرئيل و ارتباط آسمانی در كار نبوده است!
سؤال این است كه در این اشراق باطنی مكشوف چيست؟ يك عالم واقعي است يا يك تصور و خيال؟ اگر تصور و خيال باشد دراین صورت پیامبربا عوام فرقی نكرده و نابغه نیست و اگر راه يافتن به يك عالم واقعي باشد آن عالم چيست؟ ارتباط با خداست؟ ارتباط با اجنه است؟ يا ملائكه يا عالم دیگر؟ وانگهي در این الهام كه مورد ادعای وی است الهامكننده کیست؟
ثانیاً اگر قرآن بگمان نویسنده تراوشات فكری خود حضرت است پس چرا بارها در همین قرآن تصریح شده كه خداوند قرآن را بر محمّد(ص) نازل كرده؟
ـ اصلاً چرا به زبان خداست نه به زبان محمد(ص)؟
ـ چرا در جریان 40 روزه انقطاع وحی (كه شهرت تاریخى دارد) آن حضرت از آوردن مثل این عبارات عاجز بود و كراراً مشرکین به وی طعنه میزدند؟!
ـ وی بارهااعتراف نمودکه پیامبریک مصلح بزرگ است.میپرسیم يك مصلح كه میخواهد مردم را از دروغ و دورنگی و خيانت نهي كند چگونه چيزي را كه ساخته ذهن خود اوست به دروغ به خدا نسبت میدهد و براین مطلب بارها به اشیاء مقدس از جمله خود خدا سوگند میخورد؟!
چرا میفرماید: «چه کسی دشمن جبرئيل است در حالی كه او به حق این قرآن را از سوی خدا برقلب تو نازل كرد»؟ (بقره، 97)
و میفرماید: «قل ما يكون لی ان ابدله من تلقاء نفسي ان اتبع الا ما يوحی الی» من حق ندارم كلمات قرآن را از خودم تغییر دهم من فقط از آن چيزي كه وحی میشود پيروی كرده (همان را میگویم)؟ (يونس، 15)
و نیز میفرماید: «اگر محمد(ص) گفتارهایی را به ما نسبت ناروا دهد قدرت او را گرفته و رگ گردنش را میبریم»؟ (حاقه، 44 الی 46)
چگونه این پيامبری (كه نویسنده قبول میكند مصلح و اهل سير و سلوك بوده)گفتههای خود را (به ادعای نویسنده) به دروغ و با قسم به خدا به ذات حق و نزول جبرئيل نسبت داده و خود را در بیان قرآن مطيع وحی خدا میدانددرحالی که حتی سرسخت ترین دشمنانش نیزاوراراستگووامین میدانستند؟ بی تردید وی در ادعای اعتقاد به مصلح بودن پيامبر بزرگوار اسلام و اهل سلوك بودن حضرت جدی نیست و همچو اعتقادی در حق آن حضرت ندارد.
يا این است كه این مصلح نابغه بین وحی و خيالات درونی را خلط كرده و قدرت تشخيص این دو را از هم ندارد؟! (کاری كه بچهها هم از عهده ی آن برمی آیند)بااین اشکال ادعای اعتقادش به نبوغ حضرت چگونه ازوی پذیرفتنی است؟
گــوییـا باور نمیدارند روز داوری كاین همه قلب و دغل در كار داور میكنند
اگر محمد(ص) به خاطر تماس با كشیشان مسيحی این حرفها را اختراع كرده پس چرا در آیات بسیاری عقاید آنها را نكوهيده و آنها را كافر قلمداد كرده است؟
اصلاً چرا خود آن كشیشان كه مدعی هستید محمد شاگردی آنها نموده و از آنها چيز يادگرفته این قرآن را به مردم عرضه نكردند و چرا وقتی این شاگرد همه ی جهان از جمله، استادانِ فرضی خود را به آوردن مثل قرآن دعوت كرد پای همهشان در گل گیر افتاد؟!
وی در پاورقی به تلویح ادعا كرده كه پيامبر از سلمان فارسي در مكه و مدینه تأثير گرفته است سخنى كه بعضى ازگبرهاهم گفته اند.
اولاً به اجماع مورخين، سلمان در سال پنجم هجرت (هيجده سال پس از بعثت) درمدینه خدمت پيامبر رسيد نه در مكه این در حالی بود كه اكثر قرآن نازل شده بود خوب قبل از آن از چه کسی ياد میگرفته است؟
وانگهي چگونه يك فارسي زبان كه زبان عربی زبان مادریش نبوده این زبان را آنقدر به این عمق بیاموزد كه حتی اساتید بی بدیل سخن چون امرؤالقیس و ولید ابن مغيره و صدها مثل آنها در برابر عظمت بیان او تحقیر شوند؟!
اما نبوت عامه را كه وی انكار كرده ریشه درعقل سلیم دارد و هركس موحّد باشد و خدای حکیم را بپرستد آن را نیز ضروری میداند و ما دراین جا خيلی ساده و مختصر بیان میكنیم.
به عنوان مقدمه میگوییم خداوند حکیم است حکیم در مفهوم توحیدی کسی است كه كار عبث (بیهوده) انجام ندهد اگر بتوانیم ثابت كنیم كه محال است خدا كار عبث انجام دهد ثابت كرده ایم كه خدا ضرورتاً و قطعاً حکیم است پس این دو عبارت مساویند به این صورت:
[محال است خدا كار عبث انجام دهد = محال است خدا حکیم نباشد]
اما برای اثبات قسمت اول:
فعل بیهوده یکی از علل محصور زير را دارد:
1ـ جهل: مثل فردی كه در كویر زمین را شخم میزند برای این كه برنج بكارد و جهل دارد كه كویر مناسب كشت برنج نیست لذا از روی جهل كار عبث (بیهوده) انجام می دهد.
2ـ مرض روحی: مثل دیوانگانی كه از روی دیوانگی دست به كارهای عبث میزنند.
3ـ نیاز: مثل كودكانی كه نیازمند بازي هستند مرتب خانهای میسازند و خراب میكنند.
4ـ اجبار: مثل این كه فردی غالب، اسيری را مجبور كند چاهي را حفر نماید پس از حفر او را مجبور سازد دوباره چاه را پر كند. پس كار وی به سبب اجبار، عبث است.
بدیهي است اینها عوامل فعل عبث هستند و همگی هم نقصند.
جهل = نقص در علم / مرض روحی = نقص در كمال وجودی / نیاز = نقص در دارایی / اجبار = نقص در قدرت (چون فردمجبور اگر قدرت داشت مجبور نمیشد).
عقل به بداهت حكم میكند كمال مطلق عالم هستی یعنی خدا هيچ نقصي ندارد و چون هيچ نقصي ندارد محال است فعل عبث از او سرزند و این يعنی محال است كه حکیم نباشد.
بنابراین منكر حكمت الهی منكر توحید است و اگر کسی حكمت الهی را قبول داشته باشد چگونه معتقد میشود كه خدا بندگان را خلق كند و در میان راههای متفاوت و متناقض بسيار آنها را سرگردان رها كند! پس برای چه چيز آنها را آفریده؟ برای سرگردانی و پراكنده شدن در اعتقادات ضد و نقیض و سپس مردن؟! این چه حكمتی است؟
وانگهي بعداز مردن بخواهد آنها را به خاطر گمراهي مؤاخذه كند این چه عدالتی است؟
يا اگر کسی مثل مؤلف بگوید خدا هركه را بخواهد هدایت و هركه را بخواهد گمراه میكند(سخن جبریها) و لذا نیاز به رسالت و نبوت نیست این چگونه با حكمت الهی و با عدل او جور میاید؟
لذا قرآن كریم بارها به این حقیقت تصریح فرموده: «ما هرگز کسی را عذاب نمیكنیم تا رسولانی بفرستیم»(اسراء، 15).
«و اگر قبل از فرستادن رسولان بدكاران را عذاب میكردیم میگفتند خدایا چرا برای ما پيامبری نفرستادی تا (به هدایتش) از آیات تو پيروی كنیم و خوار و بیچاره نشویم!» (طه، آیه124)
«رسولانی بشارت و بیم دهنده فرستادیم تا مردم حجتی برخدا نداشته باشند» (نساء، 165)
بدین ترتیب با این تكذيب روشن نویسنده 23سال نسبت به این آیات و صدها آیه دیگر در طول این كتاب نه تنها وحی را منكراست بلكه در این ادعا كه پيامبر مصلح يا نابغه هست نیز همچو اعتقادی ندارد و باید از وی پرسيد كه وی چگونه پيامبر اسلام را مصلح میداند كه معتقد است وی ادعای خلاف واقع نموده و كار خود را به خدا منسوب دانسته و عقایدی را ارائه داده كه نویسنده همه را ردّمیكند؟ از جمله:
ـ امتحان الهی (ص61 مبحث رسالت)
ـ ضرورت ارسال رسولان (ص60 مبحث رسالت)
ـ عدل الهی و اختیار نسبی انسان در انتخاب بد و خوب (در همین مبحث)
ـ این كه قرآن نازل شده از سوی خداست نه تراوشات خيالات و رؤياها يا سيرباطنی پيامبر(ص56، مبحث كودکی)
معلوم میشود ادعای نبوغ و اصلاح برای تكریم پيامبر(ص) نیست بلكه برای انكار وحی و اتصال آسمانی و رسالت اوست. خوب اگر نویسنده معتقد باشد كه اشكالات او براین عقاید وارد است بالنتیجه باید او از پيامبر نابغهتر و مصلحتر باشد (نعوذبالله) چون وی حقایقی را كشف كرده كه پيامبر اسلام كشف نكرده است!.
جدای از قرآن كه با آن عظمت معانی از دو لب مبارك رسول خدا خارج شده آن هم به وحی الهی، كلمات دیگری نیز به صورت متواتر و غيرمتواتر از خود حضرت بدون انتساب مستقیم به وحی صادر شده كه حدیث نام دارد و این احادیث به اعتراف و تصریح همه زبانشناسان در عين حال كه آب حكمت و بلاغت از آنها میچكد و از كلام عادی بشر بالاتر است اما به مراتب از قرآن پایینتر است خوب اگر قرآن و حدیث هر دو تراوش ذهنی و درونی خود حضرت است چراقرآن وحدیث از نظر درجه بلاغت و كمال ادبی با هم فرق واضح دارند بگونه ای كه هيچ كس نتوانسته در قرآن دست ببرد برخلاف حدیث؟ چون هرچه بقرآن اضافه كنند مثل پارچه كرباس كهنه و مندرسی میماند كه به لباس ابریشم زربفت وصله شود و كاملاً معلوم است. ولذا به اتّفاق نظر تمام فرق مسلمین و تمام علمای اسلام هيچ كس نتوانسته چيزي به قرآن بیافزاید و چند نفری هم كه در تاریخ اسلام قائل به تحریف قرآن شده اند ادعای تحریف به نقیصه (كم شدن از قرآن) كردهاند نه تحریف به زياده (افزودن).
ادامه دارد....
منبع : یزدفردا
این وبلاگ به جهت ارائه نظرات استاد عزیزم آزاده هشت سال دفاع مقدس جناب آقای دکتر محمد رضا شایق مفسر و حافظ قرآن کریم راه اندازی شده است انشاالله که بتوانیم بخوبی مطالبی که این استاد محترم ارائه می نمایند را در وبلاگ عرضه نمائیم